قصه موش موشی زبر و زرنگ برای کاربرد قصه درمانی

امتیاز 2.00 ( 1 رای )
قصه موش موشی زبر و زرنگ برای کاربرد قصه درمانی

در این قسمت از پایگاه دانش برنا اندیشان تصمیم داریم تا یکی از قصه های آموزنده و کاربردی روانشناسی با عنوان قصه موش موشی زبر و زرنگ برای کاربرد قصه درمانی با شما علاقه مندان به مطالب روانشناسی کودکان و قصه درمانی قرار دهیم.

قصه موش موشی زبر و زرنگ برای کاربرد قصه درمانی

در قصه موش موشی زبر و زرنگ برای کاربرد قصه درمانی که برای کودکان بسیار کاربردی است در مورد داستان موشی صحبت می شود که اتفاقات جالبی برایش می افتد.

روزی روزگاری دردشت ها ی دور دور موش کوچولویی به همراه مادرش زندگی میکرد ، موش کوچولو بسیار باهوش و زرنگ بود ولی یه ایراد کوچولو داشت و اونم این بود که غذاهای درست و حسابی نمیخورد ، اون همش دوست داشت که هله هوله بخوره و دوست نداشت غذاهایی بخوره که برای بدنش مفید بودند و باعث میشدند انرژی خوبی برای بازی کردن و دویدن داشته باشه .

اون به جای اینکه گردو و پنیر و کره و شیر و عسل بخوره ، دوست داشت چیپس و پفک و لواشک بخوره .هر چقدر مامان  موش کوچولو باهاش صحبت میکرد و موش موشی رو نصیحت میکرد که غذاهای مقوی بخوره تا بدنش سالم و قوی باشه ، موش موشی به حرف های مامانش توجه نمیکرد …

تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی برای موش کوچولو افتاد ، وقتی موش کوچولو مشغول بازی بود ،  گربه ای حیله گر و بدجنس ، اون رو از راه دور نگاه میکرد و یواش یواش داشت بهش نزدیک میشد . موش کوچولو از اونجا که زرنگ و باهوش بود متوجه شد که گربه ای اون رو زیر نظر گرفته و میخواد که اون رو یه لقمه چپش کنه .


پیشنهاد ویژه : کارگاه روانشناسی قصه درمانی ویژه کودکان


پس به سرعت شروع به دویدن کرد و با سرعت هرچه تمام تر سعی کرد که فرار کنه ، گربه هم به دنبال اون دوید  ، اما چون موش کوچولو داستان ما غذاهای خوب  و مقوی نمیخورد،پاهاش خیلی زود خسته شد و انرژی زیادی برای دویدن نداشت . اون روز هر جوری بود موش موشی تونست از یه سوراخ ریزی که فقط موش های خیلی کوچولو میتونند ازش فرار کنند ، راه فراری برای خودش پیدا کرد و  تونست سالم به خونه شون برگرده .

قصه موش موشی زبر و زرنگ برای کاربرد قصه درمانی

موش کوچولو وقتی به خونه رسید ، سریع خودش رو تو بغل مامانش انداخت و شروع به گریه کرد و از مامانش خیلی معذرت خواهی کرد و به مامانش گفت از اینکه به حرف هاش در مورد غذا خوردن توجهی نکرده ، خیلی پشیمونه و به مامانش قول داد که از این به بعد غذاهای مقوی بخوره تا اگر گربه ناقلا خواست دوباره اون رو بگیره ، موش موشک بتونه خیلی راحت از دستش فرار کنه .

از فردای اون روز موش کوچولو هر روز کره و پنیر با عسل و گردو میخورد و هر وقت گرسنه اش میشد آجیل و میوه میخورد …

چند روز بعد از این ماجرا ، گربه بدجنس دوباره موش کوچولو رو وقتی داشت تو صحرا باز میکرد ،دید .موش موشی تا متوجه حضور گربه شد ،خیلی تند و سریع شروع به دویدن کرد و خیلی زود تونست از دست گربه بدجنس فرار کنه ، آخه موش موشی بدنش رو با غذاهای خوب تقویت کرده بود و انرژی زیادی در بدنش جمع شده بود که بهش کمک میکرد با سرعت به هر طرف که دلش میخواد بدوه .موش موشی  تو دلش خیلی خوشحال بود که به حرف های مادرش توجه کرده بود …موش کوچولو داستان ما خیلی باهوش و زرنگ بود و دیگه هیچ ایراد کوچولویی هم نداشت  ، چون به دقت به حرف های مادرش گوش میداد و سالیان سال در کنار مادرش به خوبی و خوشی زندگی کردند .

نویسنده : شهلا حسن زاده

کارشناس ارشد مرمت ابنیه تاریخی