امر غریب؛ شاهکار روانکاوی زیگموند فروید

امر غریب؛ راز ترس از آشناها

تصور کنید در اتاق خواب خودتان ایستاده‌اید؛ همه‌چیز سر جای همیشگی‌اش قرار دارد، اما ناگهان حسی گنگ و ناشناخته به دلتان چنگ می‌زند: «اینجا خانه است، اما انگار دیگر آنجای امن همیشگی نیست!» یا زمانی را به یاد آورید که در آینه به خودتان خیره شده‌اید و برای کسری از ثانیه، چهره‌ی مقابل را مثل یک غریبه‌ی هراس‌آور می‌بینید.

این لرزش مبهم و آزاردهنده در عمق روان، دقیقاً همان نقطه‌ای است که زیگموند فروید آن را «امر غریب» یا Das Unheimliche می‌نامد؛ پدیده‌ای شگفت‌انگیز که ترس را نه از دل تاریکی یا موجودات ناشناخته، بلکه از عمیق‌ترین و آشناترین زوایای زندگی‌مان بیرون می‌کشد.

چرا آشناترین چیزها ناگهان به کابوس تبدیل می‌شوند؟ چرا خانه‌ای که پناهگاه ماست، می‌تواند به منبع وحشت بدل شود؟ در این مقاله قرار است به همراه برنا اندیشان، وارد دالان‌های تاریک و رازآلود روانکاوی فروید شویم، مرز میان آشنایی و بیگانگی را بشکافیم و راز هیجان‌انگیز «آشناغریبی» را بر پایه ادبیات، سینما و روانشناسی افشا کنیم. اگر جرات روبه‌رو شدن با غریبه‌ی درونتان را دارید، پیشنهاد می‌کنیم تا انتهای این مقاله جذاب و تحلیلی، همراه برنا اندیشان باشید.

راهنمای مطالعه مقاله نمایش

چرا چیزی که می‌شناسیم، ما را می‌ترساند؟

تصور کنید در خانه‌ی خودتان ایستاده‌اید. همه‌چیز سر جای خودش است؛ همان مبل همیشگی، همان بوی آشنای آشپزخانه و همان سایه‌های همیشگی روی دیوار. اما ناگهان، در یک لحظه همه‌چیز عوض می‌شود.

فضایی که باید امن‌ترین جای جهان باشد، شکلی تهدیدآمیز به خود می‌گیرد؛ گویی چیزی در همین نزدیکی، درست پشت همین دیوارهای آشنا، از دیدگان پنهان شده و دارد نگاهتان می‌کند. این حس عجیب و این لرزش مبهم در عمق وجودتان را چه می‌نامید؟

یا لحظه‌ای را به یاد آورید که در آینه به خودتان نگاه می‌کنید. تصویر مقابلتان را می‌شناسید؛ این من هستم. اما برای کسری از ثانیه، آن چهره‌ی آشنا به چیزی بیگانه و هراس‌آور تبدیل می‌شود؛ انگار کسی دیگر از پشت شیشه به شما خیره شده است.

درست در همین‌جاست که با مفهوم «امر غریب» یا به تعبیر اصلی فروید، Das Unheimliche، روبه‌رو می‌شویم؛ مفهومی که نه به ترس از تاریکی مربوط است و نه به هراس از موجودات ناشناخته، بلکه به چیزی بسیار نزدیک‌تر، آشناتر و به همین دلیل، وحشتناک‌تر اشاره دارد.

آشناغریبی؛ وقتی خانه، بیگانه می‌شود

امر غریب در ساده‌ترین تعریف، تجربه‌ی رازآلود همزمانی آشنا و غریب است؛ چیزی که زمانی برای ما مأنوس بود، اکنون در هیئتی بیگانه بازمی‌گردد. فروید در مقاله‌ی مشهور خود، این پدیده را نه به عنوان یک ترس ساده، بلکه به مثابه مسئله‌ای عمیق در روانکاوی بررسی می‌کند. او می‌پرسد: چرا برخی چیزها ما را می‌ترسانند؟ و مهم‌تر از آن، چرا چیزهایی که باید ما را آرام کنند، گاهی به منبع وحشت تبدیل می‌شوند؟

این مفهوم، مرزهای آشنایی و بیگانگی را در هم می‌شکند. آشناغریبی نه در بیرون از قلمرو خانه و امنیت قرار دارد و نه کاملاً درون آن، بلکه در نقطه‌ی تلاقی این دو، در همان لحظه‌ای که «خانه» به «غیرخانه» بدل می‌شود، سر برمی‌آورد. به همین دلیل است که تجربه‌ی امر غریب تا این اندازه تکان‌دهنده و آزاردهنده است. ما نمی‌توانیم به سادگی از آن فاصله بگیریم، چرا که بخشی از آن، خود ماست.

چرا مقاله‌ای از سال ۱۹۱۹ هنوز زنده است؟

فروید مقاله‌ی «امر غریب» را در سال ۱۹۱۹ منتشر کرد؛ دورانی که خود در آستانه‌ی یکی از بزرگ‌ترین تحولات نظری‌اش قرار داشت. یک سال بعد، «ورای اصل لذت» منتشر شد و در آن، مفاهیمی چون اجبار به تکرار و سائق مرگ جایگاهی محوری یافتند. مقاله‌ی امر غریب، پلی است میان فروید متقدم و فروید متأخر؛ پلی که ما را از سرکوب و ناخودآگاه به سمت پرسش‌های بنیادی‌تری درباره‌ی تکرار، بازگشت و مرگ هدایت می‌کند.

اما چرا این متن پس از بیش از یک قرن همچنان برای ما مهم است؟ چون ترس‌های ما تغییر نکرده‌اند. ما هنوز در خانه‌های خود احساس غریبگی می‌کنیم؛ هنوز چهره‌های آشنا می‌توانند ناگهان بیگانه شوند؛ و هنوز داستان‌ها، فیلم‌ها و تجربه‌های روزمره‌مان پر از لحظاتی است که در آن‌ها امر غریب از پشت نقاب آشنایی سرک می‌کشد.

از فیلم‌های دیوید لینچ گرفته تا رمان‌های کافکا، از تجربه‌ی دژاوو تا احساس غریبگی در جمع‌های صمیمی، همه و همه نمونه‌هایی از همان پدیده‌ای هستند که فروید توصیفش کرد.

علاوه بر این، امر غریب فقط مفهومی زیبایی‌شناختی یا روانکاوانه نیست؛ بلکه به ما کمک می‌کند تا بفهمیم چرا اضطراب گاهی از جایی می‌آید که انتظارش را نداریم، چرا سرکوب همیشه موفق نیست و آنچه پنهان می‌کنیم، دیر یا زود در شکلی تغییریافته بازمی‌گردد، و در نهایت، چرا ناخودآگاه ما را با حقیقت‌هایی روبه‌رو می‌کند که ترجیح می‌دهیم نادیده بگیریم.

چه چیزی در آنچه ما را می‌ترساند، برای ما آشناست؟

اکنون به پرسش اصلی این مقاله می‌رسیم؛ پرسشی که فروید در سراسر متن خود آن را دنبال می‌کند و ما نیز در این مقاله، گام به گام با او همراه خواهیم شد:

چه چیزی در آنچه ما را می‌ترساند، برای ما آشناست؟

این پرسش، ما را از سطح ترس‌های سطحی فراتر می‌برد و به عمق روان می‌کشاند؛ جایی که آشنا و غریب دیگر دو قطب مقابل نیستند، بلکه در هم تنیده‌اند. جایی که خانه می‌تواند به بیگانه تبدیل شود و من می‌تواند به دیگری بدل گردد.

در این مقاله، با تکیه بر متن اصلی فروید و مثال‌هایی از ادبیات، سینما و تجربه‌ی زیسته، تلاش می‌کنیم تا پرده از این راز برداریم؛ رازی که شاید به همین دلیل تا این اندازه تکان‌دهنده است که در نهایت، ما را با خودمان روبه‌رو می‌کند.

پس با برنا اندیشان همراه باشید. قرار است سفری داشته باشیم به قلب تاریک امر غریب؛ سفری که در آن، هرچه بیشتر پیش برویم، بیشتر متوجه می‌شویم که غریبه‌ترین چیزها، همیشه در آشناترین نقاط پنهان شده‌اند.

تبارشناسی یک مفهوم؛ از «هایملیش» تا «اونهایملیش»

وقتی فروید تصمیم گرفت درباره‌ی «امر غریب» بنویسد، نخستین کاری که کرد، چیزی نبود که معمولاً از یک روانکاو انتظار می‌رود؛ او به سراغ فرهنگ لغت رفت. نه برای یافتن تعریفی ساده، بلکه برای کاوش در تاریخ یک واژه.

گویی باور داشت خود زبان، چیزی درباره‌ی روان آدمی می‌داند که ما از آن بی‌خبریم. و درست در همین‌جا بود که به یکی از شگفت‌انگیزترین کشفیات خود دست یافت: واژه‌ای که باید نقطه‌ی مقابل «امر غریب» باشد، یعنی Heimlich، در درون خود پارادوکسی را حمل می‌کند که کل منطق امر غریب را دگرگون می‌سازد.

دوگانگی پنهان در واژه‌ی «Heimlich»

بررسی تحول معنایی واژه‌ای آلمانی که هم‌زمان معنای «خانگی و مأنوس» و «پنهان و مخفی» را در خود جای داده و مرز میان امنیت و رازآلودگی را کم‌رنگ می‌کند.

ریشه‌ای که در دل خانه پنهان است

واژه‌ی آلمانی Heimlich از Heim می‌آید؛ همان «خانه» که در انگلیسی به شکل home باقی مانده است. در نگاه اول، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد: Heimlich یعنی چیزی که به خانه تعلق دارد؛ خانگی، مأنوس و آشنا.

چیزی که در محدوده‌ی امن خانه قرار می‌گیرد و از چشم بیگانگان دور است. فرهنگ لغت برادران گریم، که فروید از آن استفاده کرد، این معنا را کاملاً تأیید می‌کند: Heimlich یعنی «متعلق به خانه، نه بیگانه، آشنا، رام و صمیمی».

اما وقتی فروید در همان فرهنگ لغت جلوتر رفت، با چیزی روبه‌رو شد که ظاهراً با این تعریف نمی‌خواند. Heimlich معنای دومی هم دارد: «پنهان، مخفی و دور از چشم دیگران». گویی همین واژه که قرار بود ما را به خانه و امنیت ارجاع دهد، ناگهان ما را به قلمرو راز و پنهان‌کاری می‌برد.

این دو معنا در نگاه اول متناقض به نظر می‌رسند، اما فروید اصرار دارد که تناقضی در کار نیست، بلکه چیزی عمیق‌تر در جریان است: خود ساختار «خانه» چیزی را در خود جای داده که از دیده‌ها پنهان می‌ماند.

فرهنگ لغت آلمانی DWDS این تحول را به‌روشنی نشان می‌دهد: معنای اولیه‌ی Heimlich در آلمانی میانه‌ی عالی، یعنی «خانگی و متعلق به محدوده‌ی خانه»، به تدریج به «دور از چشم بیگانگان» و سپس به «مخفی و پنهان» تغییر می‌کند.

گویی چیزی که در خانه نگه داشته می‌شود، لزوماً چیزی نیست که به نمایش گذاشته شود. چیزی که به خانه تعلق دارد، هم‌زمان می‌تواند چیزی باشد که باید پنهان بماند. و این‌جاست که نخستین ترک بر دیوارهای امن خانه ظاهر می‌شود.

چرا «خانه» و «پنهان‌بودن» از ابتدا در هم تنیده‌اند؟

این هم‌نشینی دو معنا در یک واژه، تصادفی نیست. فروید با دقت نشان می‌دهد که این دو حوزه‌ی معنایی «آشنا و خانگی» از یک سو، و «پنهان و مخفی» از سوی دیگر نه تنها با هم غریبه نیستند، بلکه عمیقاً به یکدیگر وابسته‌اند.

به این مثال فکر کنید: خانه‌ای را تصور کنید که در آن همه‌چیز شفاف و قابل‌مشاهده است؛ هیچ اتاق بسته‌ای وجود ندارد، هیچ کشویی قفل نیست و هیچ دیواری چیزی را پنهان نمی‌کند.

آیا چنین جایی هنوز «خانه» است؟ خانه به معنای دقیق کلمه، همیشه چیزی برای پنهان کردن دارد. دیوارهایش فقط ما را از سرما و خطر بیرونی محافظت نمی‌کنند، بلکه چیزی را نیز از نگاه دیگران دور نگه می‌دارند.

آنچه درون خانه اتفاق می‌افتد، لزوماً برای همه قابل‌دیدن نیست. و همین «نهان‌گاه» بودن، بخشی جدایی‌ناپذیر از مفهوم خانه است.

فروید این نکته را با استناد به تعریف شلینگ تقویت می‌کند. شلینگ می‌گوید: «امر غریب (Unheimlich) نام هر آن چیزی است که می‌بایست پنهان و مخفی می‌ماند، اما به عرصه‌ی ظهور آمده است.» این تعریف، کلید فهم کل مقاله است.

امر غریب، آن چیزی نیست که از بیرون به خانه‌ی ما هجوم می‌آورد، بلکه همان چیزی است که درون خانه‌ی ما پنهان بوده و حالا بیرون زده است. دیوارهای خانه ترک برداشته‌اند و آنچه قرار بود در تاریکی بماند، در روشنایی ظاهر شده است.

پس امر غریب لزوماً در بیرون از قلمرو آشنا قرار ندارد؛ برعکس، از دل همان خانه سر برمی‌آورد؛ از همان جایی که باید امن‌ترین نقطه‌ی جهان باشد.

و همین است که تجربه‌ی امر غریب را تا این اندازه تکان‌دهنده می‌کند: نه مواجهه با بیگانه‌ای که هرگز ندیده‌ایم، بلکه روبه‌رو شدن با چیزی که همیشه آن‌جا بوده، اما ما آن را ندیده‌ایم.

«Unheimlich» و ظهور ناگهانی امر سرکوب‌شده

تحلیل مفهوم «امر غریب» از منظر فروید به عنوان بازگشت ناگهانی امور آشنایی که پیش‌تر سرکوب شده بودند و اکنون در قالبی هراس‌آور و بیگانه رخ می‌نمایند.

تعریف فروید: بازگشت به آنچه «دیرین و آشنا» بود

اکنون به قلب تعریف فروید می‌رسیم. فروید Unheimlich را این‌گونه تعریف می‌کند: «آن دسته از چیزهای ترس‌آور که به چیزی دیرین و آشنا بازمی‌گردند.» این تعریف به‌ظاهر ساده، عمیقاً رادیکال است، چرا که فرض بنیادین ما درباره‌ی ترس را به چالش می‌کشد.

ما معمولاً فکر می‌کنیم از چیزهایی می‌ترسیم که نمی‌شناسیم: تاریکی، موجودات ناشناخته و مکان‌های غریبه. اما فروید می‌گوید ترس عمیق‌تر از این است؛ ما از چیزی می‌ترسیم که می‌شناسیم، اما دیگر آن را به‌عنوان امر آشنا به رسمیت نمی‌شناسیم.

این دقیقاً همان لحظه‌ای است که زبان آلمانی به کمک فروید می‌آید. او نشان می‌دهد که Heimlich در مسیر تحول معنایی خود، به تدریج دوسویه می‌شود و در نهایت با متضاد خود، Unheimlich، یکی می‌گردد.

فروید این هم‌آمیزی را این‌گونه بیان می‌کند: «Heimlich به شکلی فزاینده دوسویه می‌شود، تا آن‌جا که در نهایت با متضاد خود Unheimlich یکی می‌شود.» و سپس نتیجه‌ی درخشان او: «Unheimlich به نوعی گونه‌ای از Heimlich است.»

این جمله را باید چند بار خواند. Unheimlich، یعنی «غیرخانگی» یا «ناخوشایند»، در واقع خود Heimlich است، اما در شکلی که دیگر نمی‌توانیم آن را به‌عنوان امر آشنا بشناسیم.

گویی واژه‌ی آلمانی، خود پیش از فروید کشف کرده بود که مرز میان آشنا و غریب، مرزی شکننده و قراردادی است. و این کشف زبانی، بعدها تأییدی می‌شود بر نظریه‌ی روانکاوانه‌ی سرکوب.

چرا امر غریب یک «حدوث» است، نه یک «وضعیت»؟

در این‌جا به تفاوت مهمی می‌رسیم که اغلب نادیده گرفته می‌شود. امر غریب با «بیگانه»ی صرف فرق دارد. بیگانه چیزی است که در بیرون از قلمرو آشنایی ما قرار دارد و ما با آن نسبت آشنایی نداریم.

اما امر غریب یک وضعیت ثابت نیست، بلکه یک حدوث و یک اتفاق است؛ لحظه‌ای است که در آن، چیزی از دل آشنایی سر برمی‌آورد و آشنایی را از درون متلاشی می‌کند.

این تفاوت را می‌توان این‌گونه دریافت: یک اتاق تاریک در خانه‌ای غریبه، اگر هرگز آن خانه را ندیده باشیم، ما را نمی‌ترساند. اما اگر همان اتاق تاریک در خانه‌ی خودمان باشد، اگر بدانیم که آن‌جا باید امن باشد و با این حال احساس کنیم چیزی در آن پنهان است، آن‌گاه است که امر غریب رخ می‌دهد. امر غریب نه در ناشناخته‌بودن یک چیز، بلکه در بیگانه شدنِ آنچه آشناست نهفته است.

به همین دلیل، امر غریب همیشه یک عنصر زمانی در خود دارد. چیزی که زمانی آشنا بود، اکنون در شکلی غریب بازمی‌گردد. و این بازگشت، به گفته‌ی فروید، حاصل فرایند سرکوب است.

چیزی از آگاهی کنار گذاشته شده، اما از بین نرفته است؛ در ناخودآگاه باقی مانده و در لحظه‌ای نامنتظر، در شکلی تغییریافته بازمی‌گردد. فروید این فرایند را «بازگشت امر سرکوب‌شده» می‌نامد و آن را هسته‌ی مرکزی تجربه‌ی امر غریب می‌داند.

پیشوند «Un-» و نشانه‌ی سرکوب

نکته‌ی ظریفی که در خوانش دقیق متن فروید برجسته می‌شود، نقش پیشوند Un- است. در زبان آلمانی، این پیشوند معمولاً برای ساختن متضاد به کار می‌رود: Un+heimlich یعنی ناخانگی، و Un+bekannt یعنی ناشناخته.

اما در مورد امر غریب، این پیشوند کارکردی متفاوت پیدا می‌کند. Un- در Unheimlich نه صرفاً یک نفی ساده، بلکه نشانه‌ی یک فرایند روانی است: نشانه‌ی سرکوب.

این پیشوند، فاصله‌ای را نشان می‌دهد که سرکوب ایجاد کرده است. چیزی که زمانی heimlich بود، یعنی آشنا و متعلق به خانه، اکنون از طریق سرکوب به unheimlich تبدیل شده است.

اما این تبدیل، به معنای محو کردن نیست. سرکوب چیزی را از بین نمی‌برد، بلکه آن را از آگاهی دور می‌سازد. و همین چیز سرکوب‌شده، در لحظه‌ی بازگشت، دیگر به‌عنوان امر آشنا شناخته نمی‌شود.

به همین دلیل، فروید می‌گوید امر غریب «در واقع چیز جدید یا بیگانه‌ای نیست، بلکه چیزی آشنا و دیرین در ذهن است که فقط از طریق فرایند سرکوب، غریبه شده است.»

پس Un- در Unheimlich را باید نشانه‌ای از یک عملیات روانی دانست، نه صرفاً یک نفی زبانی. این پیشوند از ما می‌خواهد به یاد آوریم چیزی که اکنون غریب به نظر می‌رسد، زمانی آشنا بوده است.

و شاید همین است که امر غریب را این‌قدر آزاردهنده می‌کند: ما در آن واحد می‌دانیم که این چیز برای ما بیگانه است و در همان حال، چیزی در عمق وجودمان آن را به یاد می‌آورد.

پیوند نهایی: زبانی که روان را فاش می‌کند

آنچه فروید در این بخش از مقاله‌اش انجام می‌دهد، چیزی فراتر از یک تحلیل زبانی است. او نشان می‌دهد که زبان آلمانی، بدون آن‌که خود آگاه باشد، ساختار روانی امر غریب را در خود حمل می‌کند.

واژه‌ی Heimlich با دوسویگی معنایی‌اش، و Unheimlich با پیشوندی که سرکوب را نشان می‌دهد، دقیقاً همان چیزی را بازتاب می‌دهند که فروید در روان فردی کشف کرده بود: مرز میان آشنا و غریب، مرزی است که سرکوب ایجاد کرده و سرکوب می‌تواند آن را از میان بردارد.

به همین دلیل است که آشناغریبی همان معادل فارسی که گاه برای Das Unheimliche به کار می‌رود تنها ترجمه‌ی دقیق این مفهوم است. این واژه، هم‌نشینی دو چیزی را بیان می‌کند که ظاهراً نباید کنار هم باشند: آشنایی و غریبگی.

و دقیقاً همین هم‌نشینی است که تجربه‌ی امر غریب را می‌سازد؛ تجربه‌ای که در آن، خانه دیگر خانه نیست، اما هنوز خانه است. و ما در آن، هم در امنیت هستیم و هم در خطر؛ هم خودمان هستیم و هم بیگانه.

دو مسیر اصلی ظهور امر غریب

اگر بخواهیم مقاله‌ی فروید را به یک نقشه‌ی ساده تبدیل کنیم، متوجه می‌شویم که او در نهایت دو مسیر متمایز را برای رسیدن به تجربه‌ی امر غریب ترسیم می‌کند؛ دو مسیری که هرچند در نهایت به یک احساس مشترک منتهی می‌شوند، از دو نقطه‌ی کاملاً متفاوت در تاریخ روان و فرهنگ انسانی سرچشمه می‌گیرند.

یکی از عمق ناخودآگاه فردی می‌آید و دیگری از لایه‌های کهن تاریخ تمدن. فروید خود در جمع‌بندی مقاله‌اش این دو مسیر را این‌گونه از هم جدا می‌کند: «امر غریب تجربه‌ها زمانی پدید می‌آید که عقده‌های کودکانه‌ی سرکوب‌شده دوباره زنده می‌شوند، یا زمانی که باورهای ابتدایی پشت‌سرگذاشته‌شده دوباره تأیید می‌شوند.»

این جمله، ستون فقرات کل مقاله است. فروید با این تمایز، از یک تقلیل‌گرایی ساده‌انگارانه پرهیز می‌کند؛ او نمی‌گوید هر چیز غریبی لزوماً یک میل سرکوب‌شده‌ی شخصی است، بلکه نشان می‌دهد که امر غریب میدان وسیعی است که در آن، روان فردی و تاریخ جمعی انسانی به هم می‌رسند. در این بخش، هر دو مسیر را جداگانه بررسی می‌کنیم و می‌بینیم که چگونه هرکدام به شکلی متفاوت، همان احساس تکان‌دهنده‌ی آشناغریبی را پدید می‌آورند.

اگر می‌خواهید الگوهای رفتاری عمیق و ریشه‌دار مراجعان خود را ریشه‌یابی و درمان کنید، کارگاه آموزش طرحواره درمانی به صورت تخصصی بهترین انتخاب برای ارتقای مهارت‌های تخصصی و کاربردی شما در مشاوره است.

بازگشت عقده‌های کودکانه‌ی سرکوب‌شده

بازگشت محتوا و ترس‌های سرکوب‌شده‌ی دوران کودکی به ساحت ناخودآگاه و بازنمایی دوباره‌ی آن‌ها در قالب تجربیات هراس‌آور بزرگسالی.

سرکوب؛ عملیاتی که چیزی را از بین نمی‌برد، فقط جابه‌جا می‌کند

برای فهم مسیر اول، ابتدا باید بفهمیم سرکوب دقیقاً چه می‌کند. سرکوب را اغلب با فراموشی اشتباه می‌گیریم و تصور می‌کنیم چیزی که سرکوب شده، مثل خاطره‌ای که به دست فراموشی سپرده شده، از بین رفته است.

اما فروید در سراسر آثارش بر این نکته پافشاری می‌کند که سرکوب یک عملیات دفاعی است که محتوا را از آگاهی دور می‌کند، اما آن را نابود نمی‌سازد. محتوای سرکوب‌شده به ناخودآگاه رانده می‌شود؛ جایی که همچنان فعال است و از همان‌جا بر رفتار، احساسات و افکار ما تأثیر می‌گذارد.

این فرایند را می‌توان به یک کشو تشبیه کرد: شما چیزی را که نمی‌خواهید ببینید، در کشو می‌گذارید و در را می‌بندید، اما آن شیء هنوز آن‌جا و درون کشو است. و اگر روزی در آن کشو را باز کنید، ممکن است چیزی که انتظارش را ندارید، بیرون بپرد.

سرکوب دقیقاً همین کار را با محتوای روانی می‌کند؛ چیزی که برای «من» آزاردهنده یا تهدیدکننده است، از میدان آگاهی بیرون رانده می‌شود، اما در ناخودآگاه به حیات خود ادامه می‌دهد.

و نکته‌ی کلیدی این‌جاست: آنچه از آگاهی رانده شده، دیگر در دسترس «من» نیست. به همین دلیل است که وقتی دوباره ظاهر می‌شود، «من» آن را به‌عنوان چیزی آشنا به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه آن را غریب، بیگانه و هراس‌آور تجربه می‌کند.

فروید در مقاله‌ی امر غریب، این منطق را با دقت تمام بسط می‌دهد. او می‌گوید پیشوند «Un» در واژه‌ی «Unheimlich» در واقع «نشانه‌ی سرکوب» است؛ یعنی آن «غیر» در «غیرخانگی»، نه یک نفی ساده، بلکه نشانه‌ی یک فرایند روانی است که چیزی را از جایگاه آشنا و خانگی‌اش بیرون رانده است. به همین دلیل است که فروید نتیجه می‌گیرد: «امر غریب از چیزی آشنا سرچشمه می‌گیرد که سرکوب شده است.»

چرا ترس از چشم، ترس از دست دادن چیزی دیگر است؟

اکنون به مثال کلیدی فروید می‌رسیم. فروید برای نشان دادن این که بازگشت امر سرکوب‌شده چگونه عمل می‌کند، به سراغ داستان «مرد شنی» اثر هوفمان می‌رود.

در این داستان، شخصیت اصلی، ناتانائیل، از کودکی با ترسی عمیق نسبت به «مرد شنی» بزرگ می‌شود؛ موجودی خیالی که مادران برای ترساندن کودکان از آن استفاده می‌کنند و گفته می‌شود چشم‌های بچه‌های نافرمان را می‌دزدد و به‌عنوان غذا به جوجه‌های جغد می‌دهد.

ناتانائیل در بزرگسالی با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که او را به یاد این مرد شنی می‌اندازند؛ وکیل کوپلیوس، فروشنده‌ی عینک و دوربین چشمی، و در نهایت عروسکی به نام اولیمپیا که او عاشقش می‌شود. در نقطه‌ی اوج داستان، ناتانائیل از بالای یک برج، دیوانه‌وار فریاد می‌زند و خود را به پایین پرتاب می‌کند و می‌میرد.

فروید در تحلیل این داستان، از خود نمی‌پرسد «چرا ناتانائیل از مرد شنی می‌ترسد؟»، بلکه می‌پرسد: «چرا این داستان برای ما، خوانندگان، تجربه‌ای از امر غریب می‌سازد؟» پاسخ او این است که ترس از از دست دادن چشم، در ناخودآگاه ما با ترس عمیق‌تری پیوند خورده است: ترس از اخته‌شدن. فروید می‌نویسد: «مطالعه‌ی رؤیاها، خیال‌پردازی‌ها و اسطوره‌ها به ما آموخته است که ترس مربوط به چشم، ترس از کور شدن، اغلب جانشینی برای ترس از اخته‌شدن است.»

این جمله را باید در تمام عمقش فهمید. فروید نمی‌گوید ترس از چشم همان ترس از اخته‌شدن است، بلکه می‌گوید ترس از چشم جانشین آن شده است؛ یعنی چیزی که در سطح آگاهانه به شکل ترس از نابینایی تجربه می‌شود، در سطحی عمیق‌تر ریشه در تعارضی دارد که سوژه از آن آگاه نیست.

عقده‌ی اختگی یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم روانکاوی است؛ ترسی که در دوران کودکی شکل می‌گیرد و بعدها سرکوب می‌شود، اما هرگز کاملاً از بین نمی‌رود.

و این‌جاست که منطق امر غریب روشن می‌شود. چیزی که زمانی برای کودک آشنا و ملموس بود یعنی ترس از دست دادن بخشی از بدن، ترسی که در بطن تعارض‌های ادیپی و رقابت با پدر شکل گرفته بود سرکوب می‌شود.

سال‌ها بعد، وقتی با صحنه‌ای روبه‌رو می‌شویم که به شکلی نامنتظر این ترس کهن را بیدار می‌کند مثل دیدن چشم‌هایی که در تاریکی می‌درخشند، یا تصور این که کسی دارد از پشت پنجره به ما نگاه می‌کند آن ترس سرکوب‌شده بازمی‌گردد.

اما این بار، دیگر به شکلی که در کودکی بود ظاهر نمی‌شود؛ بلکه در قالب ترس از چشم، ترس از نابینایی، یا احساسی مبهم و آزاردهنده ظاهر می‌شود که نمی‌توانیم منشأ آن را به یاد بیاوریم.

بازگشت امر سرکوب‌شده؛ وقتی گذشته به اکنون حمله می‌کند

فروید این فرایند را «بازگشت امر سرکوب‌شده» می‌نامد. و همان‌طور که دیدیم، این بازگشت همیشه با یک عنصر زمانی همراه است؛ چیزی که زمانی آشنا بود، اکنون در شکلی غریب بازمی‌گردد. اما نکته‌ی ظریفی که فروید به آن اشاره می‌کند این است که خود بازگشت، در تجربه‌ی امر غریب، از خود محتوا هم مهم‌تر است.

آنچه ما را می‌ترساند، فقط ظاهر شدن دوباره‌ی آن ترس کهن نیست، بلکه این حس است که چیزی در جریان است که از کنترل ما خارج است؛ گویی گذشته‌ای که فکر می‌کردیم پشت سر گذاشته‌ایم، دارد دوباره خود را به ما تحمیل می‌کند.

در داستان «مرد شنی»، این تحمیل گذشته به شکلی وسواس‌گونه تکرار می‌شود و ناتانائیل بارها و بارها با تجسم‌های مختلف مرد شنی روبه‌رو می‌شود.

فروید این تکرار را نه تصادفی، بلکه نشانه‌ی همان چیزی می‌داند که یک سال بعد در «ورای اصل لذت» تحت عنوان اجبار به تکرار بسط خواهد داد: تمایل روان به بازآفرینی موقعیت‌های دردناک، حتی بدون هیچ پاداش لذت‌بخش.

پس مسیر اول به این شکل خلاصه می‌شود: یک تعارض یا ترس کودکانه سرکوب می‌شود. سال‌ها بعد، موقعیتی در زندگی بزرگسالی، به شکلی نامنتظر، آن ترس کهن را بیدار می‌کند. محتوای سرکوب‌شده بازمی‌گردد، اما در قالبی تغییر یافته. و چون «من» دیگر آن محتوا را به‌عنوان بخشی از خود به یاد نمی‌آورد، آن را به‌عنوان چیزی غریب و تهدیدکننده تجربه می‌کند.

عقده‌ی اختگی، ترس از چشم، و در نهایت مواجهه با چیزی که هم خودی است و هم بیگانه این‌ها همه حلقه‌های یک زنجیره‌اند که از عمق ناخودآگاه فردی سرچشمه می‌گیرند.

بازگشت باورهای پشت‌سرگذاشته‌شده (آنیمیسم و جادو)

فعال شدن و بازگشت بقایای نظام‌های فکری کهن و ابتدایی بشر (مانند جادو و آنیمیسم) که انسان مدرن گمان می‌کرد از آن‌ها عبور کرده است.

قدرت مطلق اندیشه‌ها؛ وقتی فکر کردن کافی است

اما فروید در کنار این مسیر فردی، مسیر دیگری را نیز ترسیم می‌کند؛ مسیری که از تاریخ جمعی انسان می‌آید، نه از تاریخ فردی. این‌جا دیگر صحبت از ترس کودکانه‌ای نیست که سرکوب شده باشد، بلکه صحبت از شیوه‌ای از فهم جهان است که انسان‌ها زمانی به آن باور داشتند، اما بعدها از آن عبور کردند.

فروید این شیوه را با مفهومی توصیف می‌کند که آن را از یکی از بیمارانش گرفته است: قدرت مطلق اندیشه‌ها. این مفهوم به باوری اشاره دارد که بر اساس آن، افکار ما می‌توانند مستقیماً بر واقعیت بیرونی اثر بگذارند؛ یعنی صرفاً فکر کردن به یک اتفاق، می‌تواند آن را محتمل‌تر کند، یا تصور کنیم که یک فکر بد یا یک نیت پنهان، می‌تواند به شکلی جادویی به شخص دیگری آسیب برساند. فروید این باور را نه یک خطای شناختی ساده، بلکه بازمانده‌ی مرحله‌ای از تاریخ روان بشر می‌داند که آن را آنیمیسم می‌نامد.

امر غریب؛ ریشه‌ی ترس‌های پنهان انسان

آنیمیسم؛ جهانی که پر از روح است

آنیمیسم، در ساده‌ترین تعریف، باور به این است که جهان پر از ارواح و نیروهای پنهان است. انسان ابتدایی در جهانی زندگی می‌کرد که در آن هیچ‌چیز تصادفی نبود؛ هر اتفاقی معنایی داشت، هر پدیده‌ای روحی داشت، و همه‌چیز به شکلی پنهان به هم متصل بود.

فروید در «توتم و تابو» این مرحله را نه به‌عنوان یک باور صرف، بلکه به‌عنوان یک نظام فکری توصیف می‌کند؛ نخستین تلاش کامل و منسجم بشر برای توضیح جهان.

اما نکته‌ی کلیدی این‌جاست: آنیمیسم، به گفته‌ی فروید، ریشه در نارسیسیسم دارد. در مرحله‌ای از رشد روانی که کودک هنوز مرز میان «من» و «جهان بیرونی» را به‌درستی تشخیص نمی‌دهد، همه‌چیز را به خودش نسبت می‌دهد و فکر می‌کند افکارش بر جهان اثر می‌گذارند، چون هنوز یاد نگرفته که جهان بیرونی قوانین مستقل خودش را دارد. فروید این حالت را «فراارزش‌گذاری اعمال روانی» می‌نامد.

جادو، در این چارچوب، نه یک خرافه‌ی بی‌معنا، بلکه یک تکنیک است؛ تکنیکی که بر اساس همین باور به قدرت مطلق اندیشه‌ها بنا شده است. اگر فکر کردن به یک اتفاق می‌تواند آن را محقق کند، پس با انجام دادن آیین‌های خاص می‌توان همان فکر را تقویت کرد و به واقعیت تبدیل ساخت.

فروید می‌نویسد: «انگیزه‌های واقعی که انسان ابتدایی را به انجام جادو وامی‌داشت، آرزوهای انسانی و باور عظیم او به قدرت آن آرزوها بود.»

انسان مدرن و بقایای آنیمیسم

اکنون به پرسش کلیدی می‌رسیم: این باورها چه ربطی به ما دارند؟ ما که دیگر به ارواح درختان و قدرت جادویی افکار باور نداریم و در عصر علم و روشنگری زندگی می‌کنیم.

پاسخ فروید این است: باور نکردن آگاهانه، به معنای رها شدن کامل از آن باورها نیست. فروید می‌گوید: «به نظر می‌رسد هر یک از ما مرحله‌ای از رشد فردی را از سر گذرانده‌ایم که مطابق با مرحله‌ی آنیمیستی انسان ابتدایی است؛ هیچ‌یک از ما از آن عبور نکرده‌ایم بدون این که بقایا و ردپاهایی از آن را حفظ کنیم که هنوز قادر به بروز یافتن هستند.»

این جمله را باید چند بار خواند. فروید نمی‌گوید آنیمیسم یک خرافه‌ی گذشتگان است که ما از آن پاک شده‌ایم، بلکه می‌گوید آنیمیسم در ما زنده است. در لایه‌های عمیق‌تر روان ما، آن باورهای کهن همچنان حضور دارند.

و وقتی چیزی در جهان بیرونی طوری رخ می‌دهد که به شکلی اتفاقی آن باورهای قدیمی را تأیید می‌کند، آن بقایای آنیمیستی در ما فعال می‌شوند و تجربه‌ای از امر غریب پدید می‌آورند.

مثال ساده‌ای بزنیم: فرض کنید چند بار پشت سر هم با عدد مشخصی روبه‌رو می‌شوید یا مدام نام یک فرد خاص را می‌بینید. ابتدا آن را تصادف می‌دانید، اما اگر تکرار ادامه پیدا کند، احساس دیگری شکل می‌گیرد؛ گویی اتفاقی در کار است و جهان دارد چیزی به شما می‌گوید.

این همان لحظه‌ای است که بقایای باور آنیمیستی در شما فعال می‌شود. شما دیگر آگاهانه به جادو باور ندارید، اما در آن لحظه، احساس می‌کنید که چیزی فراتر از تصادف در جریان است. و همین احساس، منبع امر غریب است.

فروید این وضعیت را به شکلی دقیق توصیف می‌کند: «ما، یا نیاکان ما، زمانی این امکان‌ها را به‌عنوان واقعیت پذیرفته بودیم. امروز دیگر به آن‌ها باور نداریم، از آن‌ها عبور کرده‌ایم. اما از باورهای جدیدمان مطمئن نیستیم، و باورهای قدیمی در ما باقی می‌مانند، در انتظار تأیید.»

چرا این مسیر با مسیر اول متفاوت است؟

این تمایز را باید جدی گرفت. در مسیر اول، چیزی که بازمی‌گردد، یک محتوای سرکوب‌شده است؛ یعنی چیزی که زمانی بخشی از زندگی روانی ما بود، از آگاهی رانده شد، و اکنون بازمی‌گردد.

در مسیر دوم، چیزی که بازمی‌گردد، یک محتوای پشت‌سرگذاشته‌شده است؛ یعنی چیزی که ما آگاهانه از آن عبور کرده‌ایم، اما در لایه‌های عمیق‌تر روان، هنوز به‌طور کامل رها نشده است.

این تفاوت را می‌توان این‌گونه فهمید: در مسیر اول، ما با یک زخم سرکوب‌شده روبه‌رو هستیم، در حالی که در مسیر دوم، با یک عادت کهن روبه‌رو هستیم؛ عادتی که فکر می‌کردیم ترکش کرده‌ایم، اما وقتی شرایط مناسب پیش بیاید، دوباره سر برمی‌آورد.

فروید خود این دو مسیر را در جمله‌ای که در ابتدای این بخش آوردیم، به‌روشنی از هم جدا می‌کند. و در نهایت، هر دو مسیر به یک نتیجه می‌رسند: تجربه‌ی امر غریب. تجربه‌ای که در آن، چیزی که باید آشنا می‌بود، دیگر آشنا نیست؛ چه این ناآشنایی از سرکوب فردی آمده باشد، چه از فراموشی جمعی.

و شاید به همین دلیل است که امر غریب تا این اندازه آزاردهنده است، چون ما را با این حقیقت روبه‌رو می‌کند که نه فقط ناخودآگاه فردی‌مان، بلکه تاریخ کهن روان بشر نیز در ما زنده است.

و هر از گاهی، در لحظه‌هایی که انتظارش را نداریم، این تاریخ از عمق وجودمان سر برمی‌آورد و ما را با چیزی روبه‌رو می‌کند که هم غریبه است و هم، در جایی از روان، بیش از اندازه آشنا.

تجلیات امر غریب در ادبیات و زندگی

تا این‌جا دریافتیم که امر غریب از کجا می‌آید و چه مسیرهایی را طی می‌کند تا خود را به ما نشان دهد. اما پرسش مهم‌تری باقی می‌ماند: این مفهوم انتزاعی، دقیقاً در کجا خود را نمایان می‌سازد؟

فروید برای پاسخ به این پرسش به سراغ ادبیات می‌رود؛ نه به این دلیل که ادبیات تنها محل ظهور امر غریب است، بلکه از آن رو که ادبیات بسان یک آزمایشگاه، شرایط را برای مطالعه‌ی خالص این پدیده فراهم می‌آورد.

ما در داستان‌ها می‌توانیم آنچه را در زندگی روزمره اغلب پراکنده، مبهم و پنهان است، در قالبی متمرکز و شدید مشاهده کنیم. در این بخش، سه تجلی اصلی امر غریب را بررسی می‌کنیم: همزاد، تکرار و بدن؛ سه میدانی که در آن‌ها، آشناترین چیزها به هراس‌آورترین امور تبدیل می‌شوند.

همزاد (Doppelgänger)؛ آشناترین بیگانه

مواجهه با چیستی همزاد و تحول کارکرد روانی آن از نمادی برای بقا و جاودانگی به نشانه‌ای از مرگ و گسست مرزهای هویت.

از میل به جاودانگی تا تهدید مرگ

همزاد، یا همان دوگانه‌ی مشهور، یکی از قدیمی‌ترین و در عین حال غریب‌ترین مضامین در تاریخ ادبیات و اسطوره است. تصور کنید ناگهان با خودتان روبه‌رو می‌شوید؛ با نسخه‌ای دقیقاً شبیه به شما که در عین حال خود شما نیست.

این تصویر اولیه لزوماً ترسناک نبود. فروید با دقت نشان می‌دهد که همزاد در آغاز، کارکردی کاملاً متفاوت داشت و در باورهای کهن با میل به جاودانگی پیوند خورده بود؛ گویی فرد تصویری از خود داشت که می‌توانست پس از مرگ نیز باقی بماند. همزاد در این معنا، نوعی بیمه‌ی نامیرایی و راهی برای رهایی «من» از نیستی بود.

این پیوند همزاد با جاودانگی را می‌توان در اسطوره‌های مصر باستان دید؛ جایی که «کا» یا روح دوگانه، پس از مرگ به حیات خود ادامه می‌داد. همچنین در باورهای رومی، «گنیوس» به‌عنوان روح محافظ هر فرد، از تولد تا مرگ همراه او بود.

حتی در ادبیات مدرن نیز می‌توان این تصویر اولیه‌ی آرام‌بخش از همزاد را مشاهده کرد؛ مانند داستان‌هایی که در آن‌ها همزاد به‌شکل فرشته‌ای نگهبان یا همراهی وفادار ظاهر می‌شود. گویی همزاد در ابتدا نوعی تضمین بود؛ تضمینی بر این که «من» تنها نیست و چیزی فراتر از این بدن فانی وجود دارد.

اما این تصویر آرام‌بخش دیری نمی‌پاید. فروید نشان می‌دهد که همزاد در نقطه‌ای از تاریخ روان بشر، کارکرد خود را وارونه می‌سازد و از تضمین جاودانگی، به پیام‌آور مرگ تبدیل می‌شود. اما چرا؟ فروید پاسخ می‌دهد: به دلیل سرکوب. در مرحله‌ی خاصی از رشد روانی، کودک با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که مرگ اجتناب‌ناپذیر است.

این آگاهی دردناک سرکوب می‌شود اما در ناخودآگاه باقی می‌ماند. بدین ترتیب، همزادی که زمانی نماد جاودانگی بود، اکنون در قالبی وارونه بازمی‌گردد؛ دیگر نه به‌عنوان تضمین بقا، بلکه به‌عنوان یادآور مرگ.

فروید این تحول را این‌گونه توصیف می‌کند: «همزاد، به‌مثابه یک مضاعف‌سازی، تقسیم‌شدن «من» و جانشین‌شدن «من» این‌ها همه نشانه‌هایی هستند که به مرحله‌ای بازمی‌گردند که «من» هنوز شکل نگرفته بود. و در نهایت، همزاد به موجودی ترسناک تبدیل می‌شود، همان‌طور که خدایان پس از سقوط دین، به شیاطین تبدیل شدند.»

این جمله‌ی فروید کلید فهم منطق همزاد است. خدایان وقتی دیگر مورد پرستش قرار نگیرند، به شیاطین بدل می‌شوند. همزاد نیز همین سرنوشت را دارد؛ زمانی که باور به جاودانگی فرو می‌ریزد، همزاد از نماد بقا به نماد مرگ تغییر شکل می‌دهد. و همین امر است که آن را تا این اندازه هراس‌آور می‌سازد: نه فقط به این دلیل که شبیه ماست، بلکه از آن رو که چیزی را به ما یادآوری می‌کند که ترجیح می‌دهیم به یاد نیاوریم.

مختل شدن مرزهای «من»

اما همزاد تنها یادآور مرگ نیست؛ کارکرد عمیق‌تر آن، به چالش کشیدن مرزهای «من» است. ما در تجربیات معمول، خود را موجوداتی یکپارچه و منسجم می‌یابیم و مرزی روشن میان «من» و «دیگری» قائل هستیم؛ می‌دانیم مرزهای وجودی ما کجاست و جهان از کجا آغاز می‌شود. اما همزاد این مرز را می‌شکند.

همزاد در آن واحد هم «من» است و هم «نه-من»؛ هم خودی است و هم بیگانه. و دقیقاً همین هم‌زمانی است که تجربه‌ی امر غریب را می‌سازد.

فروید در تحلیل این پدیده به مفهوم خودشیفتگی اولیه ارجاع می‌دهد. در مراحل نخستین رشد روانی، کودک هنوز نمی‌تواند میان خود و جهان تمایز قائل شود و همه‌چیز به نوعی «خود» محسوب می‌شود. سپس در فرایند رشد، این مرزها شکل می‌گیرند و کودک می‌آموزد که «من» و «دیگری» دو مقوله‌ی متفاوت هستند.

اما این فرایند هرگز کاملاً کامل نمی‌شود و لایه‌هایی از آن خودشیفتگی اولیه باقی می‌مانند. همزاد دقیقاً همین لایه‌های باقی‌مانده را فعال می‌سازد. در لحظه‌ی مواجهه با همزاد، مرزهای «من» متزلزل می‌شوند و دیگر مشخص نیست کدام‌یک ما هستیم و کدام‌یک دیگری. این تزلزل، تجربه‌ای از بیگانه‌سازی خود را پدید می‌آورد.

فروید این وضعیت را در داستان‌هایی چون «مرد شنی» اثر هوفمان و «اکسیر شیاطین» تحلیل می‌کند. در این داستان‌ها، شخصیت اصلی با نسخه‌ای از خود روبه‌رو می‌شود که جدا از او عمل می‌کند.

این نسخه نه تنها شبیه اوست، بلکه بخشی از وجود اوست؛ بخشی که سرکوب شده و اکنون به استقلال رسیده است. همین امر است که تجربه را تا این حد آزاردهنده می‌سازد. ما با چیزی روبه‌رو می‌شویم که هم خود ماست و هم نیست، و در این مواجهه، مرزهای هویت ما فرو می‌ریزد.

تکرار و اجبار به تکرار؛ وقتی تصادف شبیه تقدیر می‌شود

تحلیل مواجهه با تکرارهای پی‌درپی و غیرمنتظره به عنوان تجربه‌ای سرنوشت‌ساز و پیوند آن با سازوکار اجبار به تکرار در روان.

تجربه‌ی روزمره‌ی تکرار

اکنون از همزاد فاصله می‌گیریم و به سراغ تجربه‌ای می‌رویم که شاید در نگاه نخست بسیار پیش‌پاافتاده به نظر برسد: تکرار. فروید در بخشی از مقاله، تجربه‌ای را توصیف می‌کند که برای همه‌ی ما آشناست.

فرض کنید در فاصله‌ای کوتاه، چند بار پشت سر هم با عددی مشخص روبه‌رو می‌شوید؛ مثلاً عدد ۴۷ را روی ساعت، شماره‌ی پلاک، صفحه کتاب، آدرس و کدها بارها و بارها می‌بینید، یا مدام نام فردی خاص را می‌شنوید که به شکلی عجیب در موقعیت‌های مختلف ظاهر می‌شود.

در ابتدا آن را تصادف می‌پندارید، اما اگر تکرار ادامه یابد، احساس دیگری شکل می‌گیرد؛ گویی رویدادی از کنترل شما خارج است یا چیزی در جهان می‌خواهد پیامی به شما منتقل کند.

فروید این تجربه را جدی می‌گیرد و آن را نه یک توهم ساده، بلکه یکی از مهم‌ترین منابع امر غریب می‌داند. او می‌نویسد: «وقتی چیزی که معمولاً بی‌ضرر و تصادفی است، به شکلی مکرر بازمی‌گردد، ما آن را به‌عنوان چیزی سرنوشت‌ساز تجربه می‌کنیم.» این جمله را باید دقیق خواند. فروید نمی‌گوید تکرار واقعاً سرنوشت‌ساز است، بلکه می‌گوید ما آن را به‌عنوان سرنوشت تجربه می‌کنیم

. همین مواجهه است که امر غریب را می‌سازد، چرا که در آن لحظه مرز میان تصادف و تقدیر فرو می‌ریزد. گویی چیزی در جهان بیرونی به شکلی پنهان با ما سخن می‌گوید. این امر همان بازمانده‌ی آنیمیستی است؛ باور کهن به این که افکار و رویدادها به هم متصل‌اند، در لحظه‌ی تکرار دوباره فعال می‌شود.

فراتر از تصادف؛ لحظه‌ی ظهور «قدری محتوم»

اما چرا تکرار تا این حد قدرتمند است؟ فروید پاسخ می‌دهد: زیرا تکرار نوعی اجبار را در خود حمل می‌کند. وقتی چیزی چند بار تکرار می‌شود، احساس می‌کنیم باید دوباره تکرار شود؛ گویی نیرویی پنهان ما را به سمت آن می‌کشاند.

این همان مفهومی است که فروید بعدها در «ورای اصل لذت»، اجبار به تکرار می‌نامد. اما در مقاله‌ی امر غریب، این مفهوم هنوز در قالب یک تجربه‌ی هراس‌آور ظاهر می‌شود؛ تجربه‌ای که در آن تصادف به تقدیر بدل می‌گردد و ما احساس می‌کنیم در چرخه‌ای گرفتار شده‌ایم که توان فرار از آن را نداریم.

ادبیات مالامال از نمونه‌های این‌گونه تکرار است. در داستان «تکرار» کی‌یرکگور، شخصیت اصلی بارها و بارها به همان موقعیت بازمی‌گردد. در «بینوایان» ویکتور هوگو، ژان والژان مکرراً با همان انتخاب اخلاقی روبه‌رو می‌شود.

در سینمای دیوید لینچ، شخصیت‌ها اغلب در چرخه‌هایی گرفتار می‌آیند که خروج از آن‌ها ممکن نیست. در تمامی این نمونه‌ها، تکرار نه صرفاً یک رویداد، بلکه یک ساختار است؛ ساختاری که شخصیت را در خود حبس می‌کند و او را به سمت سرنوشتی محتوم می‌راند. مخاطب نیز همین حبس را تجربه می‌کند و دقیقاً همین ساختار است که این نوع تکرار را تا این اندازه غریب و هراس‌آور می‌سازد.

پیش‌درآمدی بر «سائق مرگ»

فروید در مقاله‌ی امر غریب هنوز به مفهوم سائق مرگ نرسیده است، اما پرسشی که در این بخش مطرح می‌سازد، دقیقاً همان پرسشی است که یک سال بعد در «ورای اصل لذت» بسط می‌دهد.

او می‌پرسد: چرا روان گاهی چیزی را تکرار می‌کند که ظاهراً با اصل لذت سازگار نیست؟ چرا ما گاهی به سمت تجربیات دردناک کشیده می‌شویم؟ چرا تکرار، حتی وقتی آزاردهنده است، ادامه می‌یابد؟

این پرسش در مقاله‌ی امر غریب هنوز در قالب یک تجربه‌ی زیبایی‌شناختی مطرح است و فروید در پی توضیح یک احساس است، نه بنیان‌گذاری نظریه‌ای جدید. اما این مقاله پلی است میان فروید متقدم و فروید متأخر؛ پلی که ما را از سرکوب و بازگشت امر سرکوب‌شده به سمت پرسش‌های بنیادی‌تری درباره‌ی تکرار، مرگ و آن چیزی هدایت می‌کند که فروید بعدها «سائق مرگ» خواهد نامید.

شاید به همین دلیل است که تکرار در این مقاله تا این حد هراس‌آور جلوه می‌کند، زیرا ما را با چیزی فراتر از اصل لذت روبه‌رو می‌سازد؛ چیزی که در عمق روان، ما را به سمت تکرار می‌راند، حتی اگر این تکرار برایمان ناخوشایند باشد.

بدن، چشم و اندام‌های هراس‌آور

بررسی بدن به عنوان ملموس‌ترین میدان بروز امر غریب از طریق بیگانه‌سازی اندام‌ها و پیوند آن با اضطراب‌های ناخودآگاه.

بدن به عنوان میدان اصلی امر غریب

تا این‌جا امر غریب را در همزاد و تکرار بررسی کردیم. اما فروید در بخش مهمی از مقاله به سراغ چیزی می‌رود که شاید ملموس‌ترین میدان ظهور امر غریب باشد: بدن. بدن ما آشناترین دارایی ماست؛ هر روز آن را می‌بینیم، لمس می‌کنیم و در آن زندگی می‌کنیم.

اما همین بدن می‌تواند ناگهان به منبع وحشت تبدیل شود. فروید به‌ویژه بر چشم تأکید می‌کند. چرا چشم؟ زیرا چشم عضوی است که هم امکان دیدن را به ما می‌دهد و هم خود دیده می‌شود.

چشم در آن واحد هم سوژه است و هم ابژه؛ هم می‌بیند و هم دیده می‌شود. همین دوگانگی، آن را به میدانی برای امر غریب تبدیل می‌سازد.

فروید در تحلیل داستان «مرد شنی» اثر هوفمان نشان می‌دهد که ترس از دست دادن چشم، یکی از مهم‌ترین منابع امر غریب در داستان است.

اما او این ترس را به سطحی عمیق‌تر پیوند می‌زند: عقده‌ی اختگی. همان‌طور که پیش‌تر دیدیم، ترس از چشم جانشینی برای ترس از اخته‌شدن است؛ یعنی آنچه در سطح آگاهانه به شکل ترس از نابینایی تجربه می‌شود، در سطحی عمیق‌تر ریشه در تعارضی دارد که سوژه از آن آگاه نیست. و بدن، دقیقاً به این دلیل که محل تلاقی آگاهی و ناخودآگاه است، به میدان اصلی امر غریب بدل می‌شود.

چرا چشم، دست بریده یا بدن زنده‌شده دوباره این‌قدر ترسناک است؟

فروید فهرستی از نمونه‌های بدنی امر غریب ارائه می‌دهد: چشم‌هایی که در تاریکی می‌درخشند، دست‌های قطع‌شده‌ای که هنوز حرکت می‌کنند، سرهایی که بدون بدن زنده می‌مانند، بدن‌هایی که پس از مرگ دوباره به حرکت درمی‌آیند، و اندام‌هایی که مستقل از اراده‌ی ما عمل می‌کنند.

همه‌ی این‌ها نمونه‌هایی از پدیده‌ای هستند که فروید آن را بیگانه‌سازی بدن می‌نامد؛ یعنی لحظه‌ای که بدن، به‌عنوان آشناترین امر، به موجودی بیگانه و تهدید کننده تبدیل می‌شود.

اما چرا این نمونه‌ها تا این حد ترسناک هستند؟ فروید پاسخ می‌دهد: زیرا بدن صحنه‌ی نمایش تعارض‌های ناخودآگاه است. اضطراب‌هایی که در سطح آگاهانه توان مواجهه با آن‌ها را نداریم، در بدن بازنمایی می‌شوند.

ترس از اخته‌شدن، ترس از مرگ و ترس از تجزیه‌شدن، همگی در قالب تصاویری از بدن ظاهر می‌شوند: بدن قطع‌شده، بدن زنده‌شده، بدن بیگانه‌شده. همین امر، تصاویر یادشده را تا این حد قدرتمند می‌سازد؛ آن‌ها نه صرفاً تصاویری از بدن، بلکه تصاویری از روان هستند؛ روانی که در آن مرزهای «من»، «بدن» و «دیگری» مدام در حال تزلزل است.

فروید در این بخش به نمونه‌ای از زندگی روزمره نیز اشاره می‌کند: تجربه‌ی دیدن اعضای بدن خود به شکلی غریب؛ مثلاً هنگامی که دست خود را در تاریکی می‌بینیم و برای لحظه‌ای آن را موجودی بیگانه می‌پنداریم، یا زمانی که در آینه به صورت خود می‌نگریم و ناگهان احساس می‌کنیم این چهره از آن ما نیست.

این تجربیات نمونه‌هایی از همان بیگانه‌سازی خود هستند که در بحث همزاد نیز مطرح شد. بدن که باید خانه‌ی «من» باشد، ناگهان به امری بیگانه بدل می‌شود و همین تحول است که آن را تا این پایه هراس‌آور می‌سازد.

در نهایت می‌توان گفت فروید با تحلیل بدن، همزاد و تکرار نشان می‌دهد که امر غریب نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه تجربه‌ای زیسته است؛ تجربه‌ای که در آن آشناترین چیزها بدن، خود و تصادف به هراس‌آورترین امور تبدیل می‌شوند.

و شاید به همین دلیل است که امر غریب تا این حد آزاردهنده است، زیرا ما را با این حقیقت روبه‌رو می‌سازد که خانه‌ی «من» هرگز آن‌قدر که می‌پنداشتیم امن نبوده است؛ دیوارهایش ترک برداشته‌اند و آنچه در تاریکی پنهان بود، اکنون در روشنایی نمایان شده است.

امر غریب، واقعیت روانی و اثر هنری

تا این‌جا مسیرهای ظهور امر غریب را دنبال کردیم؛ از دوگانگی واژه‌ی Heimlich تا بازگشت عقده‌های سرکوب‌شده و باورهای آنیمیستی، و از همزاد و تکرار تا بدن به‌مثابه میدان وحشت.

اما یک پرسش بنیادین باقی می‌ماند: چرا فروید این‌همه از ادبیات سخن می‌گوید؟ چرا بخش قابل‌توجهی از مقاله‌ای که قرار است مفهومی روانکاوانه را تبیین کند، به تحلیل داستان‌ها، نمایشنامه‌ها و افسانه‌ها اختصاص یافته است؟

پاسخ این پرسش، ما را به یکی از عمیق‌ترین لایه‌های مقاله می‌برد؛ جایی که فروید نشان می‌دهد هنر نه صرفاً محل ظهور امر غریب، بلکه آزمایشگاه آن است. و در کنار این، به تمایزی می‌رسیم که ستون فقرات کل روانکاوی را می‌سازد: تمایز میان واقعیت مادی و واقعیت روانی.

چرا ادبیات این‌قدر مهم است؟

تبیین نقش ادبیات به عنوان محیطی کنترل‌شده و خالص برای بازآفرینی، تحلیل و تولید امر غریب.

ادبیات به مثابه آزمایشگاه امر غریب

فروید در مقاله‌ی «امر غریب» کاری می‌کند که شاید در نگاه نخست عجیب به نظر برسد؛ او به جای آن‌که تنها از تجربیات زیسته‌ی بیمارانش مثال بیاورد، به سراغ ادبیات می‌رود: از «مرد شنی» اثر هوفمان گرفته تا نمایشنامه‌های شکسپیر، و از افسانه‌های آلمانی تا داستان‌های معاصر. اما چرا؟ زیرا فروید می‌داند که ادبیات بسان یک آزمایشگاه، شرایط را برای مطالعه‌ی خالص امر غریب فراهم می‌آورد.

در زندگی روزمره، تجربه‌ی امر غریب اغلب پراکنده، مبهم و آمیخته با عوامل دیگر است؛ اما در داستان، نویسنده می‌تواند این تجربه را در قالبی متمرکز، شدید و کنترل‌شده بازآفرینی کند. ادبیات، امر غریب را از سطح تجارب روزمره بیرون می‌کشد و آن را در صورتی ناب به ما نشان می‌دهد.

اما نکته‌ی مهم‌تر این است که فروید ادبیات را نه صرفاً بازنمایی‌کننده‌ی امر غریب، بلکه تولیدکننده‌ی آن می‌داند. ادبیات فقط امر غریب را توصیف نمی‌کند، بلکه آن را می‌سازد؛ و همین ویژگی است که آن را به ابزاری بی‌بدیل برای کاوش در این پدیده بدل می‌سازد.

فروید در بخش پایانی مقاله‌اش می‌نویسد: «در دنیای خیال، بسیاری از چیزها امکان‌پذیرند که در زندگی واقعی نمی‌توانند اتفاق بیفتند؛ و همین امر، ادبیات را به میدانی بی‌همتا برای مطالعه‌ی امر غریب تبدیل می‌کند.»

تفاوت میان «افسانه» و «روایت واقع‌گرا»

فروید در تحلیل ادبیات، به تمایزی کلیدی دست می‌یابد که بسیاری از منتقدان بعدها آن را نقطه‌ی درخشان مقاله‌ی او دانسته‌اند. او میان دو گونه روایت تفکیک قائل می‌شود: افسانه و روایت واقع‌گرا.

در افسانه، جهانی از پیش پذیرفته شده که قواعد آن با جهان واقعی متفاوت است. در دنیای افسانه‌ها، ارواح حضور دارند، جادو کارگر می‌افتد، حیوانات سخن می‌گویند و مردگان می‌توانند بازگردند.

اما نکته‌ی ظریف این‌جاست که در افسانه، ما از ابتدا این قواعد را پذیرفته‌ایم؛ می‌دانیم وارد جهانی شده‌ایم که قوانین آن با جهان ما تفاوت دارد. به همین دلیل، هنگامی که در افسانه با یک روح یا موجودی جادویی روبه‌رو می‌شویم، لزوماً احساس امر غریب نمی‌کنیم، زیرا این موجودات بخشی از قواعد پذیرفته‌شده‌ی آن جهان به‌شمار می‌روند و در آن چارچوب، «عادی» و «آشنا» محسوب می‌شوند.

همان‌طور که فروید می‌گوید: «در دنیای افسانه، امر غریب از میان می‌رود، چون قواعد واقعیت از ابتدا کنار گذاشته شده‌اند.»

اما وضعیت در روایت واقع‌گرا کاملاً متفاوت است. در این نوع روایت، نویسنده جهانی می‌سازد که شبیه به جهان واقعی است و قواعد آن، همان قوانینی است که ما در زندگی روزمره به آن‌ها خو گرفته‌ایم: قوانین فیزیک برقرارند، مردگان برنمی‌گردند و ارواح وجود ندارند.

و دقیقاً در همین جهان است که نویسنده ناگهان عنصری را وارد می‌کند که قواعد پذیرفته‌شده را برهم می‌زند؛ روحی ظاهر می‌شود، مرده‌ای زنده می‌گردد، یا تصادفی غیرممکن رخ می‌دهد.

در این لحظه است که تجربه‌ی امر غریب در شدیدترین شکل خود بروز می‌کند، چرا که ما در جهانی هستیم که شبیه جهان خودمان است، قواعدش قواعد ماست، و هنگامی که این قواعد می‌شکنند، احساس می‌کنیم جهان ما دچار فروپاشی شده است، نه صرفاً جهان داستان.

این تمایز را می‌توان با مثالی ساده دریافت: فرض کنید در یک فیلم ترسناک، از ابتدا وارد دنیایی می‌شوید که خون‌آشام‌ها در آن وجود دارند؛ شما این فرض را می‌پذیرید و فیلم را تماشا می‌کنید.

اما اگر در فیلمی دیگر، در شهری کاملاً واقعی و میان آدم‌هایی کاملاً معمولی، ناگهان یک خون‌آشام ظاهر شود، وحشتی واقعی شما را فرا می‌گیرد، زیرا این خون‌آشام در جهانی که قرار بود مانند جهان ما باشد، نباید وجود داشته باشد؛ و دقیقاً همین «نباید» است که امر غریب را می‌آفریند.

چرا ورود ناگهانی امر غیرطبیعی، شدیدترین امر غریب را می‌سازد؟

فروید از این تمایز به نتیجه‌ای عمیق دست می‌یابد. او می‌گوید: «امر غریب نه فقط به خود موضوع، بلکه به انتظار ما از واقعیت نیز وابسته است.» این جمله‌ای کلیدی است.

امر غریب، یک ویژگی ذاتی در اشیاء یا موقعیت‌ها نیست، بلکه در رابطه‌ی میان ما و جهان شکل می‌گیرد؛ و همین امر آن را به مفهومی تاریخی و فرهنگی تبدیل می‌سازد. آنچه در یک فرهنگ یا دوره‌ای خاص، امر غریب محسوب می‌شود، ممکن است در فرهنگ یا دوره‌ای دیگر کاملاً عادی باشد.

به همین دلیل است که ادبیات برای فروید چنین اهمیتی دارد. ادبیات دقیقاً فضایی است که در آن، انتظارات ما از واقعیت به شکلی فعالانه شکل می‌گیرند و سپس به چالش کشیده می‌شوند. نویسنده ابتدا جهانی می‌سازد که با انتظارات ما هماهنگ است، سپس در نقطه‌ای غیرمنتظره این انتظارات را در هم می‌شکند.

در همین شکست است که امر غریب در خالص‌ترین صورت خود نمایان می‌شود؛ گویی نویسنده قواعد جهان را به ما می‌آموزد و سپس با یک حرکت، آن قواعد را باطل می‌کند. ما در آن لحظه با چیزی روبه‌رو می‌شویم که هم آشناست (زیرا قواعد جهان داستان، قواعد جهان ما بود) و هم غریب (زیرا این قواعد شکسته شده‌اند).

واقعیت روانی در برابر واقعیت مادی

تبیین کارکرد و اهمیت «واقعیت روانی» در روانکاوی و چگونگی شکل‌گیری امر غریب در ساحت ذهن و تجربیات درونی سوژه.

فروید و اهمیت «واقعیت روانی»

اکنون به یکی از بنیادی‌ترین تمایزات روانکاوی می‌رسیم: تمایز میان واقعیت مادی و واقعیت روانی. این تمایز نه تنها برای فهم امر غریب، بلکه برای درک کل پروژه‌ی فروید حیاتی است.

واقعیت مادی همان چیزی است که در جهان بیرونی رخ می‌دهد؛ رویدادهایی که می‌توان آن‌ها را با حواس پنج‌گانه مشاهده، اندازه‌گیری و به شکلی عینی تأیید کرد.

اما واقعیت روانی، پدیده‌ای است که در ذهن رخ می‌دهد: افکار، خیال‌پردازی‌ها، ترس‌ها، آرزوها و تعارض‌هایی که تجربه می‌کنیم، صرف‌نظر از این‌که آیا در جهان بیرونی معادلی دارند یا خیر.

فروید در مقاله‌ی امر غریب، این تمایز را به شکلی دقیق به کار می‌گیرد. او نشان می‌دهد که برای بروز امر غریب، لزوماً نیازی نیست که رویدادی در جهان بیرونی واقعاً رخ داده باشد.

گاهی چیزی در واقعیت روانی ما چنان حضوری پررنگ دارد که تجربه‌ی آن می‌تواند به اندازه‌ی یک رویداد واقعی اثرگذار باشد.

فروید در این بخش به داستان‌هایی اشاره می‌کند که در آن‌ها شخصیت اصلی با چیزی روبه‌رو می‌شود که در جهان بیرونی وجود ندارد، اما در واقعیت روانی او چنان قدرتمند است که وی را به سوی نیستی می‌راند.

از سوی دیگر، ممکن است رویدادی در جهان بیرونی واقعاً رخ دهد و دقیقاً به همین دلیل، یک باور یا خیال قدیمی را دوباره فعال سازد.

فروید به تجربیات بیمارانش اشاره می‌کند که گاه یک رویداد بیرونی مانند دیدن صحنه‌ای خاص یا شنیدن یک صدا آن‌چنان با خیال‌پردازی‌های ناخودآگاه آنان گره می‌خورد که خود آن رویداد به امر غریب بدل می‌شود.

چرا روانکاوی با «واقعیت» ذهنی سروکار دارد؟

این تمایز ما را به قلب روانکاوی می‌برد. فروید در سراسر آثارش بارها تأکید می‌کند که روانکاوی نه با «حقیقت» بیرونی، بلکه با «واقعیت» ذهنی سوژه سروکار دارد؛ بدین معنا که برای روانکاو مهم نیست رویدادی واقعاً در جهان بیرونی رخ داده است یا خیر، بلکه مهم این است که آن رویداد در روان سوژه چه جایگاهی دارد. آیا آن رویداد به شکلی ناخودآگاه با تعارض‌های عمیق سوژه پیوند خورده و واقعیت روانی او را شکل داده است؟

فروید این نکته را با مثالی روشن می‌سازد: فرض کنید بیماری به روانکاو مراجعه کرده و می‌گوید در کودکی مورد آزار قرار گرفته است. روانکاو از خود نمی‌پرسد «آیا این اتفاق واقعاً رخ داده است؟»، بلکه می‌پرسد «این تجربه در روان بیمار چه جایگاهی دارد؟

چه تعارض‌هایی را فعال کرده و چه چیزی را به سرکوب کشانده است؟» زیرا از منظر روانکاوی، واقعیت روانی آن تجربه مهم‌تر از واقعیت مادی آن است.

حتی اگر آن تجربه هرگز در جهان بیرونی رخ نداده باشد، اما در روان بیمار به‌مثابه یک واقعیت حضور داشته باشد، روانکاو با آن به عنوان یک واقعیت برخورد می‌کند.

این تمایز برای فهم امر غریب نیز حیاتی است. امر غریب همواره در واقعیت روانی رخ می‌دهد، حتی زمانی که منشأ آن یک رویداد بیرونی باشد.

بدین معنا که رویدادی در جهان بیرونی اتفاق می‌افتد، اما در روان ما با امری کهن، سرکوب‌شده یا پشت‌سرگذاشته‌شده پیوند می‌خورد؛ و همین پیوند است که آن رویداد را به امر غریب تبدیل می‌سازد. به همین دلیل فروید می‌گوید: «امر غریب نه در بیرون، بلکه در درون رخ می‌دهد.»

برای درک عمیق ساختار ذهن، ناخودآگاه و اصول بنیادی روان‌شناسی کلاسیک، تهیه کارگاه آموزش اصول روانکاوی زیگموند فروید گامی کلیدی و ضروری در مسیر رشد حرفه‌ای شما خواهد بود.

چرا این تمایز برای ما مهم است؟

این تمایز تنها یک بحث نظری انتزاعی نیست، بلکه پیامدهای عملی مهمی به همراه دارد. اگر بپذیریم که واقعیت روانی به اندازه‌ی واقعیت مادی اثرگذار است، باید بپذیریم آنچه در ذهن ما می‌گذرد، به صرف ذهنی بودن، بی‌اهمیت یا بی‌اثر نیست.

ترس‌ها، خیال‌پردازی‌ها، کابوس‌ها و اضطراب‌های ما همگی واقعی هستند؛ نه به این معنا که در جهان بیرونی معادلی دارند، بلکه به این معنا که در روان ما حضور دارند و بر زندگی ما تاثیر می‌گذارند.

و همین امر، ادبیات را به میدانی بی‌بدیل برای مطالعه‌ی امر غریب تبدیل می‌کند. ادبیات دقیقاً فضایی است که در آن، واقعیت روانی به شکلی خالص و متمرکز بازنمایی می‌شود.

ما در داستان با جهانی روبه‌رو می‌شویم که قواعد آن نه قواعد جهان بیرونی، بلکه قواعد روان است؛ و در همین جهان است که امر غریب در خالص‌ترین شکل خود نمایان می‌شود.

گویی ادبیات آینه‌ای است که در آن، آنچه در عمق روان ما پنهان است، به شکلی قابل مشاهده و تجربی بازتاب می‌یابد. و شاید به همین دلیل است که فروید در مقاله‌ی امر غریب این‌چنین بر ادبیات تکیه می‌کند، زیرا ادبیات همان چیزی را به ما نشان می‌دهد که روانکاوی در اتاق درمان با آن سروکار دارد: واقعیت روانی در خالص‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین صورت خود.

جایگاه «امر غریب» در اندیشه‌ی فروید و پس از او

اکنون به آخرین حلقه از این زنجیره می‌رسیم. تا این‌جا دیدیم که فروید در «امر غریب» چه می‌گوید، از کجا شروع می‌کند، چه مسیرهایی را می‌پیماید و چگونه در نهایت به پرسشی بنیادین درباره‌ی روان انسان می‌رسد.

اما برای فهم کامل این مقاله، باید آن را در بستر تاریخی و نظری بزرگ‌تری قرار دهیم. مقاله‌ای که در سال ۱۹۱۹ نگاشته شد، نه یک نقطه‌ی پایانی، بلکه یک نقطه‌ی عطف بود؛ نقطه‌ای که در آن، چندین رشته‌ی نظری که تا آن زمان جدا از هم پیش می‌رفتند، به هم گره خوردند. و این گره‌خوردگی، مسیر اندیشه‌ی فروید را برای همیشه تغییر داد.

در این بخش، ابتدا به بررسی جایگاه تاریخی مقاله در آثار فروید می‌پردازیم و سپس، میراث آن را در اندیشه‌ی معاصر از روانکاوی پسافرویدی تا سینما و نظریه‌های ترس دنبال می‌کنیم.

از «امر غریب» تا «ورای اصل لذت»

تبیین نقش مقاله به‌عنوان پلی میان فروید متقدم و متأخر و پیوند مفهوم امر غریب با اجبار به تکرار و سائق مرگ.

مقاله‌ای که پلی شد میان دو فروید

فروید در سال ۱۹۱۹، زمانی که «امر غریب» را می‌نوشت، در آستانه‌ی یکی از بزرگ‌ترین تحولات نظری زندگی‌اش قرار داشت. تا آن زمان، فروید عمدتاً به‌عنوان نظریه‌پرداز سرکوب، ناخودآگاه و عقده‌های کودکانه شناخته می‌شد و چارچوب نظری او حول محور اصل لذت می‌چرخید: روان انسان به دنبال لذت است و از درد می‌گریزد. اما «امر غریب» نشان می‌دهد که فروید در حال فاصله گرفتن از این چارچوب ساده‌تر است.

فروید در این مقاله با پدیده‌ای روبه‌رو شده بود که با اصل لذت به سادگی قابل توضیح نبود. چرا ما گاهی به سمت چیزی کشیده می‌شویم که برایمان ترسناک است؟

چرا تکرار، حتی وقتی آزاردهنده است، ادامه می‌یابد؟ چرا چیزی که باید ما را آرام کند، گاهی به منبع وحشت تبدیل می‌شود؟ این پرسش‌ها فروید را به سمت مفاهیمی هدایت کرد که یک سال بعد، در «ورای اصل لذت»، به شکلی نظام‌مند بسط یافتند.

ارتباط میان این دو مقاله چنان نزدیک است که بسیاری از پژوهشگران، «امر غریب» را پیش‌درآمدی بر «ورای اصل لذت» می‌دانند. می‌توان گفت که فروید در «امر غریب» با مفهوم اجبار به تکرار روبه‌رو شد، اما هنوز به طور کامل آن را نظریه‌پردازی نکرده بود. یک سال بعد، در «ورای اصل لذت»، همین مفهوم را به عنوان یکی از بنیادی‌ترین پدیده‌های روان معرفی کرد و آن را به سائق مرگ پیوند زد.

خط سیر تحول: سرکوب، تکرار، اجبار به تکرار و مرگ

برای فهم دقیق این تحول، باید خط سیری را که فروید در این سال‌ها طی کرد، دنبال کنیم. این خط سیر از سرکوب آغاز می‌شود، به تکرار می‌رسد، از اجبار به تکرار می‌گذرد و در نهایت به سائق مرگ ختم می‌شود.

در «امر غریب»، فروید نشان می‌دهد که سرکوب، محتوا را از آگاهی دور می‌کند اما از بین نمی‌برد. این محتوا در ناخودآگاه باقی می‌ماند و در لحظه‌ای نامنتظر، در شکلی تغییریافته بازمی‌گردد.

این همان بازگشت امر سرکوب‌شده است. اما فروید در همین مقاله، متوجه چیز دیگری نیز می‌شود: این بازگشت، اغلب با تکرار همراه است.

چیزی که سرکوب شده، نه یک‌بار، بلکه بارها و بارها بازمی‌گردد؛ و این تکرار، خود به منبعی برای امر غریب تبدیل می‌شود.

فروید در «امر غریب» این تکرار را توصیف می‌کند، اما هنوز آن را به طور کامل توضیح نمی‌دهد. او می‌بیند که تکرار اتفاق می‌افتد، اما نمی‌داند چرا.

یک سال بعد، در «ورای اصل لذت»، این پرسش را به شکلی رادیکال مطرح می‌سازد: چرا روان چیزی را تکرار می‌کند که با اصل لذت سازگار نیست؟ چرا ما به سمت تجربیات دردناک کشیده می‌شویم؟ چرا تکرار، حتی وقتی آزاردهنده است، ادامه می‌یابد؟

پاسخ فروید، معرفی مفهومی است که تا آن زمان در روانکاوی سابقه نداشت: سائق مرگ. فروید در «ورای اصل لذت» استدلال می‌کند که در کنار سائق‌های زندگی (که به سمت لذت، پیوند و آفرینش می‌روند)، سائق دیگری نیز وجود دارد که به سمت مرگ، تجزیه و بازگشت به حالت بی‌جان اولیه میل می‌کند. فروید این سائق را Thanatos می‌نامد و آن را «تمایل ذاتی همه‌ی زندگی آلی به بازگشت به حالت اولیه‌ی چیزها» تعریف می‌کند.

نکته‌ی مهم این‌جاست که اجبار به تکرار، در این چارچوب، نه یک نقص یا خطای روان، بلکه تجلی سائق مرگ است. روان به شکلی ناخودآگاه به سمت تکرار می‌رود، زیرا در عمق خود به سمت مرگ و بازگشت به حالت بی‌جان اولیه میل می‌کند. و این میل، در تجربه‌ی امر غریب، به شکلی هراس‌آور برای ما آشکار می‌شود.

چرا این پیوند این‌قدر مهم است؟

این پیوند میان «امر غریب» و «ورای اصل لذت»، تنها یک بحث نظری انتزاعی نیست، بلکه پیامدهای عمیقی برای فهم ما از روان انسان دارد.

اگر بپذیریم که در عمق روان، نیرویی وجود دارد که به سمت تکرار و مرگ میل می‌کند، آن‌گاه باید بپذیریم که بسیاری از رفتارهای انسانی که ظاهراً بی‌معنا یا خودویرانگر به نظر می‌رسند، در واقع تجلی همین نیرو هستند.

فروید در «امر غریب» این نیرو را در قالب تجربه‌ی زیبایی‌شناختی توصیف می‌کند و در «ورای اصل لذت»، آن را به ساختار بنیادین روان تبدیل می‌سازد.

و همین امر است که «امر غریب» را به متنی کلیدی در تحول اندیشه‌ی فروید بدل می‌کند؛ متنی که در آن، فروید متقدم (نظریه‌پرداز سرکوب و ناخودآگاه) و فروید متأخر (نظریه‌پرداز سائق مرگ و اجبار به تکرار) به هم می‌رسند.

میراث «امر غریب» در اندیشه‌ی معاصر

خوانش‌های پسافرویدی از مفهوم امر غریب و بازتاب آن در فلسفه، نظریه‌ی فیلم، هنر و تحلیل ترس‌های مدرن.

ژولیا کریستوا و «امر غریب» به عنوان امری که باید پنهان بماند

مفهوم امر غریب، پس از فروید، مسیرهای متعددی را طی کرد. یکی از مهم‌ترین خوانش‌های پسافرویدی، خوانش ژولیا کریستوا است. کریستوا، فیلسوف و روانکاو بلغاری‌تبار، در کتاب «بیگانگان به خود» (۱۹۸۸) و دیگر آثارش، مفهوم فرویدی Unheimliche را به سمت قلمروی جدیدی برد: قلمروی دیگری.

کریستوا استدلال می‌کند که امر غریب نه تنها یک تجربه‌ی زیبایی‌شناختی، بلکه یک وضعیت بنیادین در روان انسان است. او می‌نویسد: «امر غریب در ماست: ما بیگانگان خودمان هستیم ما تقسیم شده‌ایم».

برای کریستوا، دیگری بیرونی مهاجر، غریبه، بیگانه در واقع آینه‌ای است که چیزی را در خود ما به ما نشان می‌دهد که ترجیح می‌دهیم نبینیم. کریستوا این پدیده را «دیگری، یعنی ناخودآگاه خودم» توصیف می‌کند.

کریستوا این ایده را با مفهوم ابجکسیون (Abjection) پیوند می‌زند. ابجکسیون، به گفته‌ی کریستوا، تجربه‌ای است که در آن مرز میان «من» و «دیگری»، و میان «درون» و «بیرون» فرو می‌ریزد.

این تجربه نه تنها با ترس، بلکه با انزجار همراه است؛ انزجاری که ما را با چیزی روبه‌رو می‌کند که هم بخشی از ماست و هم نیست. کریستوا از این مفهوم برای تحلیل پدیده‌هایی چون بیگانه‌هراسی استفاده می‌کند.

او نشان می‌دهد که نفرت از بیگانه، در واقع نفرت از چیزی در خود است که توان پذیرش آن را نداریم. و این همان منطق امر غریب است، اما در سطحی اجتماعی و سیاسی.

امر غریب در سینما، هنرهای تجسمی و نظریه‌های معاصر ترس

میراث «امر غریب» تنها به روانکاوی محدود نمی‌شود؛ این مفهوم به یکی از ابزارهای اصلی تحلیل در نظریه‌ی فیلم، هنرهای تجسمی و مطالعات ترس تبدیل شده است.

از فیلم‌های دیوید لینچ گرفته تا سینمای کریستین پتزولد، و از آثار فرانسیس بیکن تا هنر معاصر، امر غریب به‌عنوان چارچوبی برای فهم لحظاتی به کار می‌رود که در آن‌ها، آشناترین چیزها به هراس‌آورترین امور تبدیل می‌شوند.

سینما، به‌ویژه، فضایی بی‌همتا برای مطالعه‌ی امر غریب است؛ زیرا سینما می‌تواند همان کارکردی را داشته باشد که فروید به ادبیات نسبت می‌داد: ساختن جهانی که شبیه جهان واقعی است و سپس شکستن قواعد آن.

فیلم‌های دیوید لینچ، مانند «جاده‌ی گم‌شده» و «مالهالند درایو»، نمونه‌های درخشانی از این منطق هستند. در این فیلم‌ها، شخصیت‌ها در جهانی به‌ظاهر عادی زندگی می‌کنند، اما ناگهان چیزی در این جهان می‌شکند؛ هویت‌ها مبهم می‌شوند، زمان خطی از هم می‌پاشد، و ما با تجربه‌ای از آشناغریبی روبه‌رو می‌شویم که تا مغز استخوان تکان‌دهنده است.

نظریه‌پردازان معاصر ترس نیز از مفهوم امر غریب برای تحلیل پدیده‌هایی مانند ترس از فناوری، ترس از هوش مصنوعی و ترس از فروپاشی اکولوژیک استفاده می‌کنند. آنچه این ترس‌ها را تا این حد قدرتمند می‌سازد، این است که آن‌ها ما را با چیزی روبه‌رو می‌کنند که هم خودی است و هم بیگانه.

هوش مصنوعی شبیه ما فکر می‌کند اما ما نیست؛ تغییرات اقلیمی نتیجه‌ی اعمال خود ماست اما از کنترل ما خارج شده است. و همین هم‌زمانی آشنا و غریب است که این ترس‌ها را به تجربیاتی از امر غریب بدل می‌سازد.

در نهایت می‌توان گفت که «امر غریب» نه صرفاً یک مقاله‌ی مهم در آثار فروید، بلکه مفهومی زنده و پویاست که همچنان به ما کمک می‌کند تا بفهمیم چرا آشناترین چیزها می‌توانند به هراس‌آورترین امور تبدیل شوند.

از عمق ناخودآگاه فردی تا لایه‌های کهن تاریخ تمدن، و از ادبیات و سینما تا سیاست و فناوری، این مفهوم مدام به ما یادآوری می‌کند که مرز میان آشنا و غریب، مرزی شکننده است. و شاید همین شکنندگی، دقیقاً همان چیزی است که ما را انسان می‌سازد.

در آغوش گرفتن غریبگی آشنا

در ابتدای این مقاله، پرسشی را مطرح کردیم که قرار بود همچون نخی نامرئی، تمام مسیر را به هم پیوند دهد: چه چیزی در آنچه ما را می‌ترساند، برای ما آشناست؟

اکنون، پس از سفری طولانی از دل واژه‌ی Heimlich تا عمق ناخودآگاه، از همزاد تا تکرار، از بدن تا ادبیات، و از فروید تا کریستوا، می‌توانیم به این پرسش بازگردیم.

اما این بار، دیگر همان آدم‌های آغاز سفر نیستیم؛ چیزی در ما تغییر کرده است و نگاهمان به خانه، به خود، به آینه و به چیزهایی که زمانی بدیهی می‌پنداشتیم، دیگر همان نگاه پیشین نیست.

فروید در سراسر مقاله‌اش ما را با یک حقیقت ناخوشایند روبه‌رو می‌سازد: ترس‌های عمیق ما از بیرون، از تاریکی، از موجودات ناشناخته یا از مکان‌های غریبه نمی‌آیند؛ بلکه آن‌ها از درون می‌آیند، از همان جایی که می‌پنداشتیم امن‌ترین نقطه‌ی جهان است: از خانه، از خود و از امر آشنا. و دقیقاً همین منشأ درونی است که آن‌ها را تا این حد تکان‌دهنده می‌سازد.

شاید مهم‌ترین دستاورد این مقاله، همین یک جمله باشد: امر غریب، مواجهه با ناشناخته نیست، بلکه لحظه‌ی بازگشت امر آشنا در شکلی ناشناس است. تمام ظرافت و عمق این مفهوم در همین جابه‌جایی ظریف نهفته است.

ما معمولاً می‌پنداریم که ترس از ناشناخته‌ها سرچشمه می‌گیرد؛ اما فروید این تصور را وارونه می‌سازد و نشان می‌دهد که هراس‌آورترین تجربیات، دقیقاً از امور آشنا نشأت می‌گیرند؛ از چیزی که زمانی برای ما مأنوس بود، اما اکنون دیگر آن را به‌عنون امر آشنا به رسمیت نمی‌شناسیم.

امر غریب نه یک وضعیت، بلکه یک حدوث و یک اتفاق است؛ لحظه‌ای است که دیوارهای خانه ترک برمی‌دارند و آنچه قرار بود در تاریکی بماند، در روشنایی نمایان می‌شود. ما در آن لحظه با چیزی روبه‌رو می‌شویم که هم غریبه است و هم در لایه‌ای از روان، بیش از اندازه آشناست.

این هم‌زمانی، همان چیزی است که آشناغریبی را می‌سازد؛ واژه‌ای که در زبان فارسی به‌درستی این پارادوکس را در خود حمل می‌کند: آشنایی که به غریبگی بدل شده و غریبگی که ریشه در آشنایی دارد.

امر غریب نه در بیرون از قلمرو خانه قرار دارد و نه کاملاً درون آن، بلکه دقیقاً در همان نقطه‌ی تلاقی و در لحظه‌ای که «خانه» به «غیرخانه» تبدیل می‌شود، سر برمی‌آورد.

اما چرا این مفهوم تا این حد آزاردهنده و تکان‌دهنده است؟ پاسخ فروید روشن است: زیرا ما را با این حقیقت روبه‌رو می‌سازد که «خانه» و «من» ما هرگز آن‌قدر که می‌پنداشتیم امن و شفاف نیستند.

خانه‌ای که پناهگاه خود می‌دانستیم، می‌تواند به منبع وحشت بدل شود و «من»ی که آن را یکپارچه می‌انگاشتیم، می‌تواند به موجودی بیگانه و چندپاره تبدیل گردد.

بزرگ‌ترین حقیقتی که فروید آشکار می‌کند این است: ما در خانه‌ی خود، غریبه‌ایم. نه به این معنا که خانه جای بدی است، بلکه بدان معنا که خانه هرگز آن‌قدر که می‌خواستیم امن نبوده است؛ همواره چیزی در آن پنهان بوده، دیوارهایش ترک داشته‌اند و هر از گاهی در لحظاتی غیرمنتظره، آنچه پنهان بوده بیرون می‌زند.

این حقیقت از آن رو آزاردهنده است که حس امنیت را از ما سلب می‌کند. با این حال، شاید همین بی‌خانگی و بی‌امنی، همان جوهره‌ای باشد که ما را به انسان تبدیل می‌سازد.

انسان بودن شاید یعنی پذیرفتن این که همواره چیزی در ما وجود دارد که از ما می‌گریزد؛ چیزی که نمی‌توانیم آن را به‌طور کامل بشناسیم و در آن واحد، هم خود ماست و هم نیست.

امر غریب پدیده‌ای نیست که بتوان از آن گریخت؛ نمی‌توان دیوارهای خانه را چنان بلند ساخت که هیچ‌چیز وارد نشود، یا «من» را چنان محکم کرد که هیچ شکافی در آن پدید نیاید. امر غریب، بخشی جداشدنی از روان و وجود انسانی ماست.

پس چه باید کرد؟ پاسخ فروید به رسمیت شناختن آن است. باید بپذیریم که خانه‌ی «من» هرگز کاملاً امن نبوده و نخواهد بود، و در عمق روان ما اموری وجود دارند که از کنترل ما خارج‌اند؛ اموری که سرکوب یا فراموش شده‌اند، اما از بین نرفته‌اند و در لحظاتی غیرمنتظره بازمی‌گردند.

این بازگشت برای نابودی ما نیست، بلکه برای یادآوری این حقیقت است که ما موجوداتی به‌مراتب پیچیده‌تر، عمیق‌تر و رازآلودتر از تصورات خویش هستیم.

شاید در نهایت، همین پذیرش است که ما را از توهم امنیت مطلق، شفافیت کامل و کنترل دست‌نیافتنی بر «من» آزاد می‌سازد. امر غریب به ما می‌آموزد که همان‌گونه که غریبه‌ها می‌توانند آشنا شوند، آشناها نیز توان غریبه‌شدن دارند.

در این رفت‌وآمد میان آشنا و غریب و در این تزلزل مداوم مرزها، ژرفایی نهفته است که حقیقت انسان بودن را می‌سازد.

فروید در پایان مقاله‌ی «امر غریب»، ما را با پرسشی بدون پاسخ نهایی تنها می‌گذارد و همین امر، متن او را پس از بیش از یک قرن همچنان زنده نگه داشته است.

امر غریب معمایی حل‌شدنی نیست، بلکه رازی است که هر بار با نزدیک‌شدن به آن، در شکلی تازه می‌گریزد؛ گاهی در آینه، گاهی در خیابان، گاهی در چهره‌ی یک دوست و گاهی در صدای خودمان.

و ما هر بار با همان لرزش آشنا روبه‌رو می‌شویم که نجوا می‌کند: تو در خانه‌ای، اما این خانه تماماً از آن تو نیست؛ تو خودت هستی، اما این خود، به‌تمامی در اختیار تو نیست.

پذیرش این تجربه نه به‌مثابه تهدیدی برای فرار، بلکه به عنوان بخشی از وجود شاید تنها راه زیستن در صلح با غریبگی آشنای خویش باشد؛ و این، شاید معنای حقیقی انسان بودن است.

سخن آخر

سفر ما به قلب رازآلود «امر غریب» به پایان رسید؛ سفری که نشان داد ترس‌های عمیق ما نه از بیرونی بیگانه، بلکه از خانه‌ای می‌آیند که فکر می‌کردیم آن را کاملاً می‌شناسیم.

اکنون که دریافتید غریبه‌ترین چیزها اغلب در آشناترین زوایا پنهان شده‌اند، دیگر هرگز با همان چشم‌های قبلی به آینه یا زوایای خانه نگاه نخواهید کرد.

از اینکه تا انتهای این کاوش علمی و جذاب، صبورانه و هوشمندانه همراه برنا اندیشان بودید، از شما صمیمانه سپاسگزاریم. رسالت ما در برنا اندیشان، گشودن پنجره‌های نو به سوی روان انسان و پیچیدگی‌های آن است.

از شما دعوت می‌کنیم نظرات و تجربیات زیسته‌ی خود را درباره‌ی لحظات «آشناغریبی» با ما به اشتراک بگذارید و جهت کاوش در دیگر مقالات و تحلیل‌های روانکاوانه، همراه همیشگی مجله علمی برنا اندیشان باشید.

سوالات متداول

تجربه‌ای روانشناختی است که در آن، امری مأنوس و آشنا به‌ناگهان بیگانه، رازآلود و هراس‌آور جلوه می‌کند.

بازگشت ناگهانی خاطرات، امیال سرکوب‌شده‌ی دوران کودکی یا باورهای کهن پشت‌سرگذاشته‌شده به سطح آگاهی.

زیرا ادبیات به مثابه آزمایشگاهی خالص عمل می‌کند که می‌تواند قواعد واقعیت را به شکلی متمرکز و کنترل‌شده برهم بزند.

ترس معمولی از ناشناخته‌های بیرونی سرچشمه می‌گیرد، اما امر غریب ریشه در امور کاملاً آشنا و درونی دارد.

چون مرزهای «من» و «دیگری» را فرو می‌ریزد و از طریق سرکوب، از نماد جاودانگی به پیام‌آور مرگ بدل می‌شود.

آیا این محتوا برای شما مفید بود؟

با حمایت مالی خود به ما در تولید محتوای بهتر کمک کنید.

همچنین میتوانید مبلغ دلخواه خود را به صورت "تومان" در کادر پایین وارد کنید.
دسته‌بندی‌ها