دانلود کتاب الیور توئیست چارلز دیکنز

امتیاز 5.00 ( 1 رای )

کتاب الیور توئیست به بررسی اوضاع وخیم یتیم‌خانه‌ها در انگلستان می‌پردازد. اولیور، پسربچهٔ یتیمی که پس از فروخته شدن از طرف یتیم‌خانه به پیرمرد تابوت‌ساز تصمیم می‌گیرد از شهر فرار کند و به لندن برود، در میانهٔ راه با پسری دزد مواجه می‌شود که برای پیرمردی یهودی در لندن کار می‌کند و اولیور را نزد او می‌بَرَد تا ناخواسته آموزش دزدی ببیند. سرانجام، بی‌گناه دستگیر می‌شود. شاکی او، که فردی عاقل است، او را به‌عنوان فرزند در خانه نگهداری می‌کند، اما از بخت بد اولیور در خیابان توسط همان دزدان دزدیده می‌شود و این بار از او برای سرقتی بزرگ استفاده می‌کنند. اولیور در این سرقت تیر می‌خورَد، ولی از سوی همان خانه که قصد دزدی داشته، پذیرفته می‌شود و از او مراقبت می‌شود. سرانجام، شخصی به نام مستعارِ مانکس پیدا می‌شود که برادر اولیور است و قصد کشتن او را دارد و خبر خطر مرگ اولیور به اهالی خانه می‌رسد. ازقضا صاحبان قبلیِ اولیور نیز، که اولیور از پیشِ آن‌ها دزدیده شده بود، او را پیدا می‌کنند و با کمک صاحبانِ حالِ اولیور سعی در نجات او دارند. سرانجام اولیور نجات می‌یابد و تمامی دزدان به سزای خود می‌رسند و اعدام می‌شوند و واقعیت‌ها نیز برملا می‌شود.

دلباسی اولیور تویست در زایشگاه یک محله فقیر نشین لندن به دنیا آمد . چند ساعت پس از تولد ، مادرش را از دست داد . چون هیچ نشانی از پدر و بستگانش نداشتند ، مجبور شدند او را به یک پرورشگاه بسپارند . خانم «مان» سرپرست پرورشگاه زن سنگدل و تند خویی بود . با کوچک ترین اشتباه ، بچه ها را به سختی تنبیه می کرد و در سیاهچال می انداخت . «اولیور» دوران کودکی اش را زیر دست این زن سنگدل سپری کرد . وقتی ۹ سال شد ، او را به همراه چند کودک بی خانمان دیگر به یتیم خانه بزرگ شهر سپردند . مدیر یتیم خانه مرد تنومند و خشنی به نام آقای «بامبل» بود .  بچه های نحیف و رنجور را به کارهای سخت و طاقت فرسا وا می داشت و در مقابل آن همه کار ، جیره غذایی کمی به آن ها می داد .

بچه های نوانخانه همیشه گرسنه بودند . اگر کسی از گرسنگی شکایت می کرد ، شلاق وحشتناک آقای «بامبل» پوست تنش را سیاه و کبود می کرد . سه ماه از ورود «اولیور» به یتیم خانه گذشته بود که بچه ها تصمیم گرفتند جیره غذایی بیش تری از آقای «بامبل» درخواست کنند . اما هیچکس جرأت این کار را نداشت . « اولیور» که از شدت گرسنگی روز به روز نحیف تر می شد ، روزی که از شدت گرسنگی روز به روز نحیف تر می شد ، روزی از روزها دل به دریا زد و پس از سر کشیدن سوپ ، کاسه خالی را به طرف آشپز دراز کرد و گفت :

من هنوز گرسنه ام ، خواهش می کنم باز هم کمی سوپ بدهید .

آشپز که تا آن موقع هرگز با چنین صحنه ای رو به رو نشده بود ، با دهان باز و حیرت زده به « اولیور» خیره شد و فریاد زد :

تو … چی گفتی ؟

بچه ها با چشم های گود نشسته و وحشت زده نگاه می کردند . آشپز دوان دوان رفت و آقای «بامبل» را خبر کرد .

مطالعه بیشتر

دانلود دانلود کتاب الیور توئیست
109 بازدید